گرماى تازه براى مزاج تازه حالى بيگانه نيست تا ادراك كند . اين معنى واضحتر ميگردد اگر كسى دست خود را از آب گرم بيرون آورد و در آب سرد گذارد سردى آن را ادراك مىكند اما از آب سردى كه دست به آن معتاد بود بيرون آورد و در آب سرد ديگر به همان درجه گذارد ادراك كمى يا زيادتى نميكند .
اين سه دليل را مصنف كتاب از اشارات نقل كرده است .
[ نفس غير بدن است ]
و لما يقع الغفلة عنه .
مسأله چهارم - نفس غير بدن است زيرا كه هيچكس غافل از خود نيست و در هنگامى كه غافل از خود نيست از اعضاى بدن خود غافل است يا اصلا آن عضو را نمىشناسد مثلا دماغ و اجزاى دماغ و قلب و كبد را غير آنكه تشريح خوانده اصلا نمىداند و انسان در حالتى كه ادراك خود كرده و شعور به خود دارد نه قلب را ميداند و نه دماغ و امثال آن را بلكه از اعضاى ظاهر خود هم غافل است و ابو على انسانى فرض كرده است در اول خلقت و بدنش از هيچ مؤثر خارجى متأثر نشود تا ادراك بدن خود كند در آن حال هم خويش را ادراك كرده است ، همان شعور بذات خود او در ادراك خود كافى است بىادراك بدن .
اگر گوئى گاه باشد كه انسان موجود است و غافل از خويش مثل آنكه داروى بيهوشى خورده نه بدن را ادراك مىكند و نه نفس را . گوئيم ما به آن حالت استدلال نكرديم بلكه به آن حالت استدلال كرديم كه شعور بذات خود دارد و شعور به اعضاى ظاهره و باطنه خود ندارد .
و المشاركة به .
دليل ديگر است بر آن كه نفس بدن نيست چون بدن جسمى است مانند ساير اجسام و از او كارى ساخته است كه از ديگر اجسام ساخته نيست مانند حركت و ادراك كه از خواص و آثار جسم نتوان شمرد ناچار از موجود ديگرى است غير جسم و چون