تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الادب في ايران من الفردوسى الى السعدى — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
الذي ربما وجدنا له مثيلا في هذا القرن في لغة إيران وفي لغة أوروبا أيضا « 1 » .
هامش
( 1 ) المترجم : فيما يلي نص هذه المثنوية نقلا من مقالة « خانيقوف » :بيني سگ گنجه در اين كوى * هم سرخ قفا وهم سيه روى آن سرخ نه كز معمرى خاست * سرخى كه ز دست مرغزى خاست آن ملحد أبو العلاى سافل * چون وحش بىهمه عقل وغافل غريچه وغرچه ز كورى * غورى سگ وعولى أصل عورى چون آن سگ عورى از جهان زاد * همشيره شيخ نجدى افتاد شكز وچو سگ زبان مختال * پرورده شيرسگ على الحال آن جاحظ وقت را بدى خواه * وآن جاحد دين أباده اللّه بطريق زمانه باب بطروس * صد ره به ازو جهود ومجوس خواهىاش جهود ملحدان دان * ور خواهى ملحد جهودان دان مانند جهود شد زحل رنگ * لا بل چو زحل جهود نيرنگ أو كيست كه با روان نارك * باشد بمنسبت هو يديك أو جز پى نفى حق نپويد * ان از أب واين روح گويد آن مشرك واين معطل از دل * هم مشرك بهتر از معطل از نم شده افتابش از دست * شتاب ودهن دريده چون طست لا بل كه چو شمع طست از آغاز * خو كرده شمعهاى سرگاز دارد نسب از جحبم خذلان * هم نار جحيم گردش جان بوده نسبش از آتش آز * هم بر سر آز جان دهد باز ماند بجعل بفعل وسيما * بيني بجعل كه وقت گرما از نقل چهارپا برآيد * هم بر سر آتش جان برآيد چون از در دين ستوده گردد * گرد در وگرد كوه گردد صباحى را در ابر جويد * چون يافت نعام صباح گويد گويد كه حسن پيمبرى بود * كيال بزرگ مهترى بود گويد كه محمد اى برادر * مردست حكيم كيمياگر كه با زن زيد اين آن كرد * انگاه ورا نكاح دين كرد از محدث كاف ونون كه موليست * محجوبم كر اين حديث أو نيست وز روضه مصطفى كه ميفرست * بيزارم ار اين نه گفته اوست هستند بر اين گوا شب وروز * در فندق أو دو صد كله‌دوز در فندق أو بود دكانش * صد كوثر دو مغز در دهانش وز فندقيان بطبع ناخوش * در نعره چو شه بلوط از آتش آنكه احمد را حكيم داند * خاقانى را به بين چه خواند گويد كه رسول بود فاجر * در پوري على چه گويد آخر صباح شد اين لعين بىدين * مانا كه نماند أهل قزوين شروان كه چو كعبه بود از اين پيش * كردش چو گنشت از آفت خويش بيت المقدس بده با أيام * چون دارا قمامه گشت بدنام بر جبهتش از فنا رقم باد * أهل الموت را ألم باد.