الذي ربما وجدنا له مثيلا في هذا القرن في لغة إيران وفي لغة أوروبا أيضا « 1 » .
هامش
( 1 ) المترجم : فيما يلي نص هذه المثنوية نقلا من مقالة « خانيقوف » :بيني سگ گنجه در اين كوى * هم سرخ قفا وهم سيه روى
آن سرخ نه كز معمرى خاست * سرخى كه ز دست مرغزى خاست
آن ملحد أبو العلاى سافل * چون وحش بىهمه عقل وغافل
غريچه وغرچه ز كورى * غورى سگ وعولى أصل عورى
چون آن سگ عورى از جهان زاد * همشيره شيخ نجدى افتاد
شكز وچو سگ زبان مختال * پرورده شيرسگ على الحال
آن جاحظ وقت را بدى خواه * وآن جاحد دين أباده اللّه
بطريق زمانه باب بطروس * صد ره به ازو جهود ومجوس
خواهىاش جهود ملحدان دان * ور خواهى ملحد جهودان دان
مانند جهود شد زحل رنگ * لا بل چو زحل جهود نيرنگ
أو كيست كه با روان نارك * باشد بمنسبت هو يديك
أو جز پى نفى حق نپويد * ان از أب واين روح گويد
آن مشرك واين معطل از دل * هم مشرك بهتر از معطل
از نم شده افتابش از دست * شتاب ودهن دريده چون طست
لا بل كه چو شمع طست از آغاز * خو كرده شمعهاى سرگاز
دارد نسب از جحبم خذلان * هم نار جحيم گردش جان
بوده نسبش از آتش آز * هم بر سر آز جان دهد باز
ماند بجعل بفعل وسيما * بيني بجعل كه وقت گرما
از نقل چهارپا برآيد * هم بر سر آتش جان برآيد
چون از در دين ستوده گردد * گرد در وگرد كوه گردد
صباحى را در ابر جويد * چون يافت نعام صباح گويد
گويد كه حسن پيمبرى بود * كيال بزرگ مهترى بود
گويد كه محمد اى برادر * مردست حكيم كيمياگر
كه با زن زيد اين آن كرد * انگاه ورا نكاح دين كرد
از محدث كاف ونون كه موليست * محجوبم كر اين حديث أو نيست
وز روضه مصطفى كه ميفرست * بيزارم ار اين نه گفته اوست
هستند بر اين گوا شب وروز * در فندق أو دو صد كلهدوز
در فندق أو بود دكانش * صد كوثر دو مغز در دهانش
وز فندقيان بطبع ناخوش * در نعره چو شه بلوط از آتش
آنكه احمد را حكيم داند * خاقانى را به بين چه خواند
گويد كه رسول بود فاجر * در پوري على چه گويد آخر
صباح شد اين لعين بىدين * مانا كه نماند أهل قزوين
شروان كه چو كعبه بود از اين پيش * كردش چو گنشت از آفت خويش
بيت المقدس بده با أيام * چون دارا قمامه گشت بدنام
بر جبهتش از فنا رقم باد * أهل الموت را ألم باد.