در نزد هشام بود شگفتزده پرسيد كه اين كيست ؟ و هشام خود را به نادانى زد ، به ناگهان برخاست و مرتجلا قصيدهاى سرود به اين مطلع :
هذا الذى تعرف البطحاء و طئته * و البيت يعرفه و الحلّ و الحرم
اين كسى است كه سرزمين بطحاء جاى پايش را مىشناسد و خانهء كعبه و بيرون حرم و حرم مىشناسندش .
ترجمهء باقى قصيده چنين است :
اين فرزند بهترين همهء بندگان خداست . اين پرهيزگار است ، اين گزيده است ، اين پاكيزه خصال است و اين ستيغ بلند هدايت است .
اگر ندانى كه اين مرد كيست ، اكنون بدان كه او فرزند فاطمه ( ع ) است و كسى است كه با رسالت نياى او سلسلهء پيامبران خداوند به پايان رسيده است .
سخن تو كه مىپرسى : اين مرد كيست ؟ او را زيانى نرساند زيرا آنكس را كه تو نمىشناسى هم عرب شناسد و هم عجم .
دستان او باران رحمت پروردگار است . بارانى كه سودش همه را رسد . همگان از دستان او بخشش خواهند و هرگز نيستى و نادارى بر آنها چيره نگردد .
نرمخوى مردى است ، آنسان كه خشم او كس را نترساند و او به زيور دو خصلت آراسته است : نيكخويى و نيكطبعى .
چون مردمى به رنج و مصيبت گرفتار آيند ، او بار رنج و مصيبت آنان بردوش كشد . « آرى » گفتن را شيرينترين كلام داند ، كه خود خويى شيرين دارد .