تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 931

مساهمون:

ص٩٣١
را ديد كه با يك غلام مىآيد ، ابراهيم بن ذكوان حرانى را گفت : چه سبب كه در حال او تغييرى حاصل نيامده است . ابراهيم از او سبب پرسيد و او ماجرا باز گفت . خليفه برفور صاحب بيت المال را بخواند و گفت : سى هزار دينار حاضر آور . در حال بياورد و آن دينارها را به سراى ابن دأب حمل كردند . از ابن ابى زهير حكايت شده كه گفت : ابن دأب را نزد هادى مقامى ارجمند بود . روزى فضل بن ربيع بيرون آمد و گفت : امير المؤمنين فرمان مىدهد كه همهء كسانى كه بر درگاه هستند بازگردند . اما تو ، اى ابن دأب ، داخل شو . ابن دأب گويد به درون رفتم ، خليفه روى بستر خود افتاده بود با چشمانى سرخ از بىخوابى و باده‌نوشى شبانگاه . مرا گفت : سخنى دربارهء شراب بگوى . گفتم : آرى يا امير المؤمنين چند تن از كنانه به شام رفتند تا شراب بياورند يكى از آنها در راه بمرد ديگران بر سر قبرش به باده‌گسارى نشستند . يكى از ايشان اين شعرها برخواند : [ 1 ]
لا تصرد هامة من شربها * اسقه الخمر و ان كان قبر اسق اوصالا و هاما و صدى * ناشعا ينشع نشع المنبهر كان حرّا فهوى فيمن هوى * كلّ عود ذى فنون منكسر
هادى دوات خواست و آن بيتها بنوشت . سپس به خزانه داران نوشت كه چهل هزار درهم به من دهند و گفت : ده هزار درهم براى تو و سى هزار درهم براى آن سه بيت . و نيز از ابن دأب آورده‌اند كه گفت : هادى از واقعهء فخ بازگشته بود . سخت غمگين بود و در پى يافتن عذرى بود به سبب قتلى كه مرتكب شده بود . من گفتم براى امير شعرى مىخوانم از يزيد بن معاويه كه پس از شهادت حسين بن على ( عليه السلام ) به مدينه فرستاد و از مردم مدينه عذر خواست . سپس شعر را برخواندم . و او اندكى تسكين يافت .
هامش
[ 1 ] عاشق تشنه كام را اندك اندك از آن به كام مريز ، او را از باده سيراب كن اگر چه در گور خفته باشد . همه وجودش را از آن كامياب گردان آن سان كه كام تشنهء حريص را سيراب كنند . او در آغاز آزاد بود ولى به كمند عشق گرفتار آمد . هر درخت كشن و انبوهى روزى شكسته خواهد شد .