تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
و ارى نساء الحىّ غير نسائها
ابو زكرياى تبريزى گويد [ 1 ] : نسخه‌اى از كتاب جمهرهء ابن دريد را ديدم كه ابو الحسن فالى آن را به پنج دينار به قاضى ابو بكر بن بديل تبريزى فروخته بود و قاضى آن را به تبريز آورده بود . من نسخه‌اى از روى آن نوشتم . در ميان يكى از مجلدات آن اين بيتها را به خط فالى يافتم [ 2 ] :
انست بها عشرين حولا و بعتها * و قد طال شوقى بعدها و حنينى و ما كان ظنّى أنني سأبيعها * و لو خلّدتنى فى السّجون ديونى و لكن لضعف و افتقار و صبية * صغار عليهم تستهلّ شئونى و قلت و لم املك سوابق عبرة * مقالة مشوىّ الفؤاد حزين و قد تخرج الحاجات يا امّ مالك * كرائم من رب بهنّ ضنين
اين ابيات را به قاضى ابو بكر نشان دادم . به هم برآمد و گفت كه اگر آن را پيش از اين ديده بودم كتاب را به او بازمىگردانيدم . در اين هنگام فالى رخت از جهان كشيده بود . مؤلف گويد : بيت آخر اين ابيات از اعرابىاى است كه فالى آن را تضمين كرده . زبير بن به كار از يوسف بن عياش حكايت كند كه گفت : حمزة بن عبد الله بن زبير شترى از اعرابىاى خريد به پنجاه دينار . چون بهايش را داد اعرابى به شتر نگريست و گفت :
و قد تخرج الحاجات يا امّ مالك * كرائم من ربّ بهنّ ضنين
هامش
[ 1 ] بنگريد به وفيات الاعيان 3 : 316 در آنجا اين ابيات آمده است . همان گونه در سير الذهبى و المنتظم است . [ 2 ] حاصل معنى : بيست سال با او انس گرفته بودم و سرانجام او را فروختم . پس از او شوق و اشتياق من فزونى گرفت . هرگز نمىپنداشتم كه آن را بفروشم اگر قرضهاى من مرا تا ابد زندانى كنند . ولى به سبب ناتوانى و بى چيزى و فرزندان خردسال كه بر آنها سر شكم روان است . گفتم درحالىكه نمىتوانستم اشكهاى خود را نگهدارم سخنى از درون دل كباب شدهء محزون : اى ام مالك گاه نيازمندى آدمى را وامىدارد كه چيزهاى نفيسى را كه بر از دست دادنشان بخل مىورزيد از دست بدهد .