زيستن را دوست مىداشت و به همين سبب كس وفات او را خبر نداد . وى نحو را از ابو نزار و ابو محمد سعيد بن مبارك بن دهّان آموخت . شريف ابو جعفر محمد بن عبد العزيز كه شاگرد او بود گويد : بلطى مردى بلندبالا بود و فربه با ريشى دراز و پيشانى بلند و رنگى سرخ كه عمامهاى بسيار بزرگ بر سر مىنهاد . همانند مصريان لباس نمىپوشيد بلكه طيلسان بر سر مىافكند و در تابستان نيز لباسهايى با آستر پوست مىپوشيد و در اين حال چون لنگهء بزرگ بار به نظر مىآمد . هنگامى كه زمستان آغاز مىشد چون حشرات كه در لانه پنهان مىشوند در خانه پنهان مىشد . در حمام كلاهى پنبهدار بر سر مىگذاشت چون كنار خزانهء آب گرم مىرسيد سر را برهنه مىكرد و با يك دست آب داغ بر سر مىريخت . سپس كلاه را بر سر مىنهاد تا بار ديگر سطل را از آب پر كند ، سپس سر را برهنه مىكرد و آب بر سر مىريخت . مىگفت اين كار را مىكند از بيم سرما خوردن . ادريسى گويد : از اين حالاتش كه بگذريم امامى نحوى و لغوى و اخبارى و مورخ و شاعر و عروضى بود . كم اتفاق مىافتاد كه چيزى از علوم ادبى از او بپرسند و پاسخ را به نيكوترين وجه ندهد .
مذهب كوفيان و بصريان را در نحو به هم مىآميخت و اصول و فروع آنها را نيك بيان مىداشت . بلطى مردى بىبندوبا و شراب خوار و غرق در لذتجويى و شادخوارى بود .
شريف ادريسى گويد كه مرا ابن ابى مالك حكايت كرد كه در يكى از باغهاى مصفا او را ديدم با جماعتى از اوباش كه مىنواختند و مىخواندند و از مستى سر از پا نمىشناختند . ميان من و او دوستى بود . پيش رفتم و گفتم : اى شيخ وقت آن نرسيده كه از اين كارها بازايستى ، تو مردى فاضل و دانشمندى . به خشم در من نگريست و به سخن من اعتنايى ننمود و دستش را از دستم كشيد و اين شعر ابو نواس را خواند :
لعمرك ما فرّطت فى جنب لذة * و لا قلت للخمّار كيف تبيع
ادريسى از كارهاى عجيب او نقل مىكند كه روزى يكى از مطربان براى بلطى آهنگى مىخواند . بلطى به گريه در آمد . آن مطرب نيز بگريست . بلطى گفت : من به رقت آمدهام و مىگريم ، تو چرا مىگريى ؟ گفت : هرگاه پدرم اين آهنگ مىشنيد مىگريست . بلطى