تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
در مصر به سال 110 ، در عهد هشام بن عبد الملك ، واقع شده . در سال 155 در ايام منصور به حلقهء قرائت نافع در آمد . عثمان بن سعيد 87 سال عمر كرد . او را ورش لقب داده بودند زيرا در كودكى ورش مىفروخته ( و ورش غذايى است كه از شير پزند ) ، سپس به فرا گرفتن قرآن روى آورد و عربى آموخت و به مدينه سفر كرد و در آنجا در نزد نافع قرآن خواند . وى مردى كبود چشم و سفيد پوست و فربه بود . بعضى گويند كه نافع او را ورشان لقب داد ، ورشان نام پرنده‌اى است ( قمرى ) . عثمان بن سعيد با وجود كوتاهى قامتش جامه‌هاى كوتاه مىپوشيد و چون راه مىرفت پاهايش كه رنگ ديگر بود پيدا مىشد . نافع او را خطاب مىكرد كه بخوان اى ورشان ، و اى ورشان بيا ، يا ورشان كجاست ؟ سپس ورشان را به تخفيف ورش گفتند . اين لقب او شد و جز بدان شناخته نمىشد . بعضى هم گويند كه ورش طعامى است كه از شير پزند و او را به سبب رنگ سفيدش ورش مىگفتند ( شير برنج ، فرنى ) . حافظ گويد و سلسلهء سند را تا محمد بن سلمهء عثمانى مىرساند كه به ابو سلمه گفتم : آيا ميان تو و ورش دوستى است ؟ گفت : آرى . پرسيدم چگونه او نزد نافع قرآن آموخت . گفت : ورش حكايت كرد كه از مصر به مدينه آمدم تا نزد نافع قرآن بياموزم . ولى به سبب كثرت فرزندان مهاجران و انصار راه يافتن به او دشوار مىنمود . او هر روز سى آيه مىخواند . من در پشت سر شاگردان او مىنشستم . روزى از كسى پرسيدم چه كسى در نزد نافع صاحب مقامى ارجمند است ؟ گفتند : سرور جعفريان . گفتم : چگونه نزد او روم ؟ گفت : من با تو مىآيم و برخاست و با من به سوى خانهء او به راه افتاد . در زد پيرى موقر در را گشود . گفتم : اعزّك الله . من از مصر آمده‌ام تا نزد نافع قرآن بخوانم ولى به دو دست نتوانم يافت ، خبر يافتم كه تو را با او دوستى است . مىخواهم مرا به نزد او برى . گفت : چنين است و طيلسان خود برگرفت و ما را به سراى نافع برد . نافع را دو كنيه بود : ابو رويم و ابو عبد الله ، به هر يك از آنها كه او را مىخواندند ، جواب مىداد . جعفرى گفت : اين مرد مرا وسيلهء دست يافتن به تو ساخته . از مصر آمده تا نزد تو قرآن بخواند ، نه براى تجارت آمده و نه براى گزاردن حج . نافع گفت : نمىبينى كه فرزندان مهاجران و انصار براى من فرصتى ديگر باقى نگذاشته‌اند . جعفرى گفت : ديگر تو خود دانى . نافع مرا گفت : مىتوانى در مسجد بخوابى ؟ گفتم : آرى ، من مردى غريبم . پس در مسجد خوابيدم . سپيده دم مردم از پى هم مىآمدند . سپس گفتند : نافع آمد . چون در جاى