تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
چگونه توان كسى را كه به خشم ما گرفتار آمده ، اكنون از آن سخط و نكبت فرا كشيم و نظر در كار وزارت را به او دهيم . در آينده براى او فكرى خواهيم كرد ، اكنون براى او جامه و نفقه بفرست و پسرانش را آزاد نماى . و بگويش كه در مفاخر ما كتابى بنويسد . مطهّر آن چه امير گفته بود به جاى آورد و گفتش كه كتابى در باب دولت ديلميان نويسد » . مطهّر با تشكر برفت و ابو اسحاق در زندان بماند و به كار كتاب پرداخت . هرگاه جزوى از آن را مىنوشت به حضرت مىفرستاد تا بخواند و اصلاح كند يا چيزى از آن بكاهد يا بر آن بيفزايد تا كتاب به پايان آمد و تحرير كرد و همهء آن را نزد او بفرستاد . گويند مدت يك هفته سراسر كتاب را براى او خواندند و نويسنده يك سال ديگر در زندان ماند و در ايام زندان همچنان قصايدى در مدح عضد الدوله مىسرود و براى او مىفرستاد . صاحب بن عبّاد ، صابى را بسيار دوست مىداشت و از او دفاع مىكرد . و از راه دور براى او صلات و هدايا مىفرستاد . از آن وقت كه صابى به حبس عضد الدوله افتاد ، بيكاره مانده بود ، گاه در مدايح صاحب هم قصايدى مىسرود . هلال بن محسّن نوادهء او گويد : جدّم ابو اسحاق براى من حكايت كرد كه پدرم از خردى مرا به خواندن كتابهاى طب و آموختن اين صناعت ترغيب مىكرد و از هر كار ديگر نهى مىنمود . تا آنگاه كه مرا به خدمت در بيمارستان برگزيد و در هر ماه بيست دينار مشاهره معين كرد . من گاهگاه به جاى او به عيادت بعضى از رؤسا مىرفتم ولى اين كار را خوش نمىداشتم و بيشتر به مطالعهء كتب ادب و لغت و شعر و نحو و رسايل مىپرداختم و او همواره مرا سرزنش مىكرد و مىگفت كه نبايد حرفهء نياكانت را رها كنى ، تا در يكى از روزها نامهء يكى از وزراى خراسان رسيد . نامه‌اى طولانى بود با عباراتى بليغ و همهء صنائع . مطالب مهمى از طب و ديگر علوم در آن آمده بود . پدرم خود جوابى نوشت و به من داد تا به فلان كاتب دهم كه بر آن مبنا جوابى نويسد و در آن زمان بليغتر از او كاتبى نبود . من خود به قلم خود جوابى نوشتم و نزد او آوردم . پدرم خواند و در شگفت شد و گفت : سبحان الله اين مرد به چه پايه از بلاغت رسيده . من گفتم كه اين انشاى من است ، پدرم چنان به شوق آمد كه مىخواست پرواز كند و مرا در آغوش كشيد و ميان دو چشم مرا بوسه داد و گفت : تو را اجازت دادم ، برو و در كتابت كوش . نوادهء او الرئيس ابو الحسن هلال گويد كه به جدّم ابو اسحاق گفتم كه ما به حمد الله در نعمت و عافيت هستيم . اين شكايت كه تو همواره از روزگار مىكنى به چه سبب است ،
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 68 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى