او در آمد . ازاينرو ، او را متوكلى مىخواندند . در زمان او در عراق كس در بلاغت به پايهاش نمىرسيد . در تعريف و تمجيد از متوكل و فتح بن خاقان رسالههاى دراز دارد كه تا به امروز در ميان دبيران عراق دست به دست مىگردد . او را از همنشينى با فرزندان متوكل خوش نيامد . آنان را ترك گفت و به يعقوب بن ليث پيوست .
حمزه از عمارة بن حمزه روايت كند كه متوكلى به مجلس متوكل در آمد ، مال فراوانى در پيشگاه ريخته بود كه از امرا و سروران هركس هر چه مىخواست برمىگرفت و متوكلى همچنان در جاى خود نشسته بود . متوكل گفت : تو چرا دست نمىيازى ؟ گفت :
جلالت امير المؤمنين مانع مىشود . نعمتى كه مرا ارزانى داشته مرا از هر مال ديگر بى نياز مىكند . متوكل را خوش آمد چند جاى را به اقطاع او داد .
ابراهيم در بلاغت يگانهء زمان خود بود كه كس را بر او پيشى نبود . در ايام معتمد وى از جانب معتمد و موفق نزد يعقوب بن ليث به رسالت رفت . يعقوب او را در نزد خود نگه داشت و بر همهء در باريان خويش برترى نهاد . سرداران و حواشى يعقوب بر او حسد بردند و سعايت كردند كه در نهان با موفق مكاتبه دارد . يعقوب بر او خشم گرفت و به قتلش آورد .
من مىگويم كه متوكلى به يعقوب پيوست و دليلش قصيدهاى است كه در همان زمان از نزد يعقوب براى معتمد فرستاد . قصيده اين است [ 1 ] :
أنا ابن الأكارم من نسل جم * و حائز إرث ملوك العجم
و محيي الذي باد من عزّهم * و عفّي عليه طوال القدم
معي علم الكابيان الذي * به ارتجى أن أسود الأمم
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : من فرزند بزرگوارانى از تبار جمشيدم و ميراث بر شاهان ايران . عزت و شوكت آنان را كه از ميان رفته است زندهكنندهام . عزت و شوكتى كه طول سالها بر آن پرده پوشيده . درفش كاويانى با من است كه اميد مىدارم بدان بر همه ملتها سرورى جويم . همگى بنى هاشم را بگوييد پيش از پشيمانى به خلع خود پردازيد و ما به نيروى نيزههايمان و ضرب شمشيرهاى برنده شما را به فرمان خويش در آورديم . پدران ما پادشاهى را به شما ارزانى داشتند و شما به شكر نعمت وفا ننموديد . به سرزمين خود در حجاز بازگرديد براى خوردن سوسمار و چرانيدن گوسفند . زودا كه من بر سرير شهرياران فرا روم به پايمردى شمشير و قلم .