شبيب بن شبّه [ 1 ] از او روايت كند كه گفت : يوسف بن عمر ثقفى مرا با جمعى از عراقيان نزد هشام بن عبد الملك فرستاد . نزد او شدم . هشام به قصد باديه بيرون آمد با زن و فرزند و نزديكان و حشم و همنشينان و دوستان . او در زمينى پهناور فرود آمد در سالى كه بارانها در پى هم باريده بودند و زمين به انواع گلهاى رنگارنگ و شكوفههاى بهارى آراسته شده بود . براى او خرگاههايى از حبر يمانى ، كه يوسف بن عمر از يمن آورده بود ، برپا كرده بودند . زمين از ابريشم سرخ فرش شده بود و بالشها و پشتيهاى سرخ بر نهاده . هشام دراعهاى از ابريشم احمر بر تن و همانند آن عمامهاى بر سر داشت . مردم هركس در جاى خود نشسته بود . سر از گوشهء پرده سراى بيرون آورد و مرا ديد ، گويى مىخواست سخنى بگويم . من زبان به ثنا و دعا گشودم و گفتم كه امير المؤمنين پشت و پناه مردم است و راحت و آسايش مردم به اوست و همگان در سختيها دست به دامان او زنند . بر ماست كه وظيفهء سپاسگويى به جاى آوريم و حق او بگزاريم و براى اداى اين حقى كه ما را به گردن دارد هيچ چيز بهتر از آن نيست كه اگر اجازت فرمايد سخنانى را كه به يكى از ملوك پيشين گفتهاند ، باز گويم . هشام كه تكيه داده بود ، راست نشست و گفت : برگوى .
گفتم يكى از پادشاهان كه پيش از تو بود در سالى همانند اين سال به خورنق و سدير رفت . آن سال نيز بارانهاى بهارى به موقع باريده بود و زمين غرق در گلها و شكوفههاى بهارى بود . اين پادشاه هنوز جوان بود ، باليده و دشمنان ماليده . به اطراف خود نگاهى كرد و به ياران خود گفت : هرگز كسى ديدهايد كه چون من از نعمت و مال و آسايش و آرامش برخوردار شده باشد . در آن ميان مردى بود برخوردار از حكمت و ادب . از آنان كه هيچگاه زمين از آنان خالى نيست . گفت : اى پادشاه سخنى پرسيدى ، آيا مرا اجازت دهى كه پاسخ آن گويم ؟ گفت : آرى . گفت : مرا خبر ده كه آنچه امروز از آن توست همواره از آن تو بوده يا به ميراث يافتهاى و آيا براى تو تا ابد خواهد ماند يا به ديگرى خواهد رسيد . پادشاه گفت : چنين است كه تو مىگويى . از آن من نبود و براى من نخواهد ماند .
آن حكيم گفت : مىبينم كه به چيزى دلخوش شدهاى كه اندك زمانى با تو خواهد بود و آن را از تو بستانند و تو در گرو حساب آن باشى . پادشاه گفت : واى بر تو . راه گريز
هامش
[ 1 ] الاغانى : 113 - 115 ، تهذيب ابن عساكر 5 : 57 - 59 ، الجليس الصالح 59 - 60 ( روايت ديگر آورده ) و بنگريد به عيون الاخبار 2 : 341 ، الامامة و السياسة 2 : 105 ، المصباح المضيئى 2 : 110 ، التذكرة الحمدونيه 1 : 154 - 156 ، الذهب المسبوك 183 - 186 ، قصيدة عدى در ديوانش : 84 .