445 - خالد بن صفوان بن عبد الله [ 1 ]
ابو صفوان تميمى منقرى ، يكى از فصحا و خطباى عرب . هم راوى اخبار بود و هم خطيبى سخنور و بليغ . از همنشينان هشام بن عبد الملك و خالد قسرى بود .
عتبى گويد [ 2 ] : هشام بن عبد الملك در زمان امارتش از شبّة [ 3 ] بن عقال پرسيد : از اينان كه در اينجا نشستهاند ، فرزدق و جرير و اخطل ، چيزى بگوى . شبّه گفت : اما جرير ، از دريا كفى آب برمىگيرد و اما فرزدق از صخرهاى سخت چيزى مىتراشد و اخطل در مدح و فخر شعرش نيكو است .
هشام گفت : آن چنانكه بايد وصف اينان نكردى . شبّه گفت : جز اينكه گفتم ديگر چيزى نمىدانم . آنگاه هشام روى به خالد بن صفوان كرد و گفت : اى ابن اهتم تو در وصف اينان چيزى بگوى . گفت : بزرگترين اينان در مدح و فخر و پوزش خواهى فرزدق است كه او را احساسى نيرومند است و كمتر غزل مىگويد . چون خطر را بيند نعره كشد و حمله كند . زبانى فصيح دارد و گردنى افراشته . اما بهترين ايشان در وصف كه اگر هجا گويد خصم را به خاك سياه مىكشاند و اگر بستايدش به اوج عزت برد اخطل است . و اما آنكه درياى سخن است و شعرى لطيف دارد و دشمن را به گاه خصومت رسوا سازد و در حسن طلب كس به پاى او نمىرسد جرير است . مسلمة بن عبد الملك كه حاضر بود ، گفت : اى خالد همانند تو نه در ميان پيشينيان شنيدهايم و نه در ميان معاصران ديدهايم .
هشام نيز بخنديد و گفت : اى ابن صفوان چنان وصفشان كردى كه هر سه از گفتار تو خشنود شدند .
روزى خالد بن صفوان بر ابو نخيله ، شاعر رجز گوى ، گذشت و او خانهاى ساخته بود .
از او پرسيد كه خانهء مرا چگونه مىبينى ؟ گفت مىبينمت كه براى ساختن آن به اصرار مالى از اين و آن گرفتهاى و هر چه را كه گردآوردهاى به اسراف هزينهء آن كردهاى . . .
بگفت و برفت . ابو نخيله را گفتند : هجوش نمىكنى ؟ گفت كه اگر چيزى گويم فردا بر اشترش سوار مىشود و در مجالس بصره سر مىكشد و در نكوهش دختر من سخن مىگويد [ 4 ] .
هامش
[ 1 ] مصورة ابن عساكر 5 : 465 ، تهذيب ابن عساكر 5 : 56 ، مختصر ابن منظور 7 : 353 ، المعارف : 403 ، سير الذهبى 6 : 226 ، الوافى 13 : 254 .
[ 2 ] الاغانى 8 : 81 ، خطب خالد : 82 - 83 .
[ 3 ] م : سبه .
[ 4 ] الاغانى 20 : 363 ، خطب خالد : 108 - 109 .