همهء ايام مأمون در بصره زيست . چون معتصم به خلافت رسيد او را از بصره فرا خواند و حسين به بغداد آمد و اجازت خواست كه قصيدهاى را كه در مدح او گفته بود بخواند .
اجازت يافت و برخواند بدين مطلع [ 1 ] :
هلّا رحمت تلدّد المشتاق * و مننت قبل فراقه بتلاق ؟
و در آن ، نبرد معتصم را با روميان وصف كرده و پيروزى سپاه او را بر سپاه خصم .
چون خواندن به پايان برد ، معتصم گفت : نزديك بيا ، نزديك رفت . خليفه دهان او از گوهرهايى كه در كنارش بود پر كرد . سپس فرمان داد كه گوهرها از دهان بيرون كند .
فرمود كه آنان را در رشته كشند و به او دهند و رشتهء گوهر در دست از نزد خليفه بيرون آيد تا مردم فضل او بشناسند .
صولى گويد كه چون منتصر به خلافت نشست ، حسين بن ضحاك بر او داخل شد و او را به خلافت تهنيت گفت و قصيدهاى كه در آن گفته بود [ 2 ] :
تجدّدت الدنيا بملك محمد * فاهلا و سهلا بالزمان المجدّد
لعمرى لقد شدّت عرى الدين بيعة * اعزّ بها الرحمن كلّ موحّد
منتصر اكرامش كرد و به سخن او شادمانى نمود و گفت : در بقاى تو بهاء و شكوه ملك است . اكنون كه پير و ناتوان شدهاى و راه رفتنت دشوار مىآيد هر نيازى كه تو را باشد براى ما بنويس و رنج آمدن بر خود هموار مساز و سه هزار دينارش صله داد تا وامى را كه داشت ادا كند . حسين بن ضحاك عمر دراز كرد و در اين معنى گويد [ 3 ] :
اما فى ثمانين وفيتها
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : چرا بر حيرت مشتاق ترحم ننمودى و پيش از جدا شدن با ديدارى بر او منت ننهادى ؟
[ 2 ] حاصل معنى : دنيا نو شد به پادشاهى محمد ، خوش آمد روزگار نوين . به جان خودم سوگند محكم ساخت دستگيرهاى دين را بيعتى كه خداوند بدان هر يكتاپرستى را عزيز گردانيد .
[ 3 ] حاصل معنى : آيا در هشتادسالگى كه بدان رسيدهام معذور نيستم اگر چه هيچگاه پوزش نخواستهام .
خداوند قلمش را از هشتادسالگان - جز ديگران - برداشته است و من از اسيران خداوند هستم در روى زمين كه در نبرد تقدير اسير شده است .