كتاب السّرقات كه آن هم به پايان نرسيده و در موضوع خود كتابى نيكوست و كتاب محاسن اشعار المحدثين .
جعفر بن محمد موصلى عمرى دراز كرد . ميان او و بحترى مراسله بود و او را بعد از مرگش مرثيه گفت . نيز قاسم بن عبيد اللّه را مدح گفت و با ابو العباس نامى مكاتبهء شعرى داشت .
ابو على بن زمكدم [ 1 ] دربارهء او گويد : ابن حمدان را در ميان سران و سروران موصل مقامى ارجمند بود . همگان او را در علم برتر از ديگران مىشمردند . در فقه مقدم بر ديگران بود و در نحو قوى دست . در كلام و جدل مبرز ، راوى اخبار ، از نجوم و علوم اوائل نيك آگاه بود ، كتب لغت را از بر داشت . با وزراى زمانش دوستى داشت و آنان را مىستود . با مبرّد و ثعلب و امثال آنان مأنوس بود . در شهر خود دار العلمى داشت با كتابخانهاى از جميع علوم كه آن را بر طالبان علم وقف كرده بود و هيچكس را از ورود به آن منع نمىكردند . چون غريبى طالب علم به آنجا مىآمد و تنگدست بود او را هم وجه معاش مىدادند و هم كاغذ . هر روز دار العلم را مىگشودند و او خود پس از بازگشت از سوارى به آنجا مىآمد . مردم گردش را مىگرفتند و او از شعر خود و ديگران براى آنها املا مىكرد و نيز آثار خود را چون كتاب الباهر و غير آن را . گاه نيز چيزهايى از حفظ املا مىكرد از حكايات شيرين و نوادر و گاه مسائل فقهى .
جماعتى از اهل موصل بر او حسد بردند زيرا در نزد خلفا و وزرا و علما محلى ارجمند يافته بود . وى يكى از فرزندانش را انكار مىكرد و مىپنداشت كه فرزند او نيست . مردم به جانبدارى از آن پسر برخاستند و كوشيدند تا با نوشتن محضرها و شهادت نامهها او را به دو ملحق كنند . سرانجام بر ضد او گواهيها دادند و از موصل بيرونش راندند . وى به مدينة السلام گريخت و قصيدهاى شكواييه سرود و در آن معتضد را مدح كرد و فضائل خود را برشمرد و ثعلب و مبرد را به شهادت گرفت . اين قصيده صد و پنجاه بيت است .
و پس از مدح به بيان فضائل خود پرداخته و از احاطهاش به علوم دينى و ادبى و تجليل از اقليدس و اشكال او و آنچه خود بر آن افزوده است . از اشعار اوست در وصف شب [ 2 ] :
هامش
[ 1 ] زمزام .
[ 2 ] حاصل معنى : چه شبهايى وحشتناك چون دريا و به درازى چون دهر و به سياهى چون مركب . در آن فرو شدم و ستارگان افروخته بودند تا آنگاه كه سپيده بر دميد آن شعلهها را خاموش نمود .