اسماعيل صفار و جز او ، از او روايت كنند . محدثى صدوق بود . به سال 306 در گذشت .
مرزبانى در كتاب خود از او ياد كرده است و گويد كه ابو بكر محمد بن قاسم انبارى از احمد بن سعيد حكايت كرد كه گفت : من معلم فرزندان معتز بودم . احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى كسانى را وا داشت كه از قبيحه مادر معتز بخواهند كه مرا به حضور پذيرد . قبيحه اجابت كرد يا مىخواست اجابت كند . چون خبر به من رسيد خشمگين و متفكر به خانه نشستم . كه از آن زن خبرهايى به من رسيده بود . در اين حال ابو العباس عبد الله بن معتز كه هنوز سيزده سال از عمرش گذشته بود شعرى براى من فرستاد ، و آن شعر اين است [ 1 ] :
اصبحت يا ابن سعيد حزت مكرمة * عنها يقصّر من يحفى و ينتعل
سربلتنى حكمة قد هذّبت شيمى * و اجّجت غرب ذهنى فهو مشتغل
اكون ان شئت قسا فى خطابته * او حارثا و هو يوم الفخر مرتجل
و ان اشأ فكزيد فى فرائضه * او مثل نعمان ما ضاقت بى الحيل
او الخليل عروضيا اخا فطن * او الكسائىّ نحويا له علل . . .
و فى فمى صارم ما سلّه احد * من غمده فدرى ما العيش و الجذل
عقباك شكر طويل لا نفاد له ت * بقى معالمه ما اطّت الابل
« قس » قس بن ساعدهء ايادى است . و « حارث » ، حارث بن حلّزه است كه قصيدهء
هامش
[ 1 ] اى ابن سعيد حائز مكرمتى شدهاى كه هركس چه آنان كه برهنه پاى راه مىروند چه آنان كه كفش مىپوشند از آن قاصرند . از حكمت جامهاى بر من پوشانيدى كه اخلاق مرا پاكيزه ساخت و ذهنم را افروخته داشت . اكنون اگر بخواهم در خطبه چون قس بن ساعده توانم بود يا در شعر و بداهت همانند حارث بن حلّزه و يا در علم فرائض چون زيد بن ثابت انصارى و ابو حنيفه نعمان بن ثابت ، در عروض همانند خليل هستم آن مرد داناى زيرك و در نحو همپايهء كسائى . . . در دهان من زبان من چون شمشيرى بران است كه اگر كسى آن را از غلاف بركشد داند كه زندگى چيست و طرب چيست بدرقه تو باد سپاسى طولانى و پايانناپذير كه آثار آن تا ابد بر جاى بماند .