دريافت و او را فرا خواند چون بيامد به زندانش كرد . چندى در زندان بماند . سپس بار ديگر او را به نيابت حلب فرستاد . يلبغا الناصرى از اين معامله سخت كينه به دل گرفته بود . الظاهر دريافت و در سال 790 دوات دار خود را براى دستگيرى او فرستاد و در اين كار از حاجب نيز يارى خواست .
يلبغا عصيان كرد و نايب ملطيه ، منطاش را كه از امراى يلبغايى بود فرا خواند . او نيز پيش از اين سر به عصيان برداشته بود . و نواب شام را فرا خواند كه به جنگ الظاهر به مصر روند . آنان اجابت كردند و در زير رايت او بيامدند . خبر به الظاهر برقوق رسيد با جمعى از امراى يلبغايى كه از ياران او بودند چون دوات دار بزرگ يونس و چركس خليلى امير اصطبل و اتابكى ايتمش و ايدكار حاجب الحجاب و احمد بن يلبغا فرزند استادشان به مقابله بيرون آمد . يلبغا الناصرى نيز سپاه از حلب بيرون آورد . و عربها و تركمانان و امراى شام را نيز بسيج كرده به راه انداخت . چون در ناحيهء دمشق دو لشكر روياروى شدند بسيارى از سپاهيان سلطان برقوق به صف مخالفان پيوستند سپس يلبغا الناصرى حملهاى جانانه كرد و لشكر دشمن بپراكند . ايتمش خود را به قلعهء دمشق رسانيد و بدان داخل شد . چركس و يونس نيز كشته شدند . يلبغا الناصرى به دمشق درآمد . سپس عازم مصر گرديد . از حركت آنها به سوى مصر كس خبر نيافت تا به نزديكى مصر رسيدند .
در خلال اين احوال ، سلطان خليفه را از محبس آزاد كرد . يكى خبر داده بود كه يكى از شياطين سپاهى معروف به قرط با او توطئه كرده كه چون سلطان سوار شده به ميدان آمد او را بكشد و اين چند سال پيش از پادشاهى او بوده است . چون خبر به صحت پيوست قرط را بكشت و خليفه را تا آن سال كه آزادش كرد هفت سال در زندان بداشت . چون به قيطا رسيد لشكريان گرد آمدند و سلطان در برابر قلعه بايستاد تا روز به شب رسيد . سپس به درون سراى خود رفت و جامه ديگرگون كرده بيرون آمد و در شهر پنهان شد . يلبغا الناصرى و يارانش به قلعه در آمدند و امير حاج پسر الاشرف را بر تخت نشاندند و او را المنصور لقب دادند . آنگاه امرايى را كه در اسكندريه محبوس بودند فرا خواندند طنبغا چوپانى از آن ميان بود . طنبغا امير مجلس بود سلطان برقوق او را بگرفت و روزى چند حبس كرد سپس به سمت نايب به دمشق فرستاد . پس از چندى شايع شد كه قصد عصيان دارد و با يلبغا الناصرى نايب حلب در اين باب در نهان سخن گفته است . سلطان يقين كرد كه ميان او و الناصرى دوستى است و مخالصت . سلطان او را فرا خواند . چون بيامد بگرفتش و در اسكندريه حبس كرد . چون الناصرى مصر را گرفت و امير حاج پسر الاشرف را بر تخت نشاند ، او را فرا خواند تا در كار يارىاش كند . بارى چون سلطان برقوق را نيافتند در بيم افتادند و در جستجوى او به جد در ايستادند . برقوق طنبغا چوپانى را به نزد خود خواند و از او امان گرفت و او برامان خود سوگند خورد . و پس از آنكه از الناصرى نيز امان خواست او را به قلعه برد . در يكى از قصرهاى شاهانه زندانىاش كردند . سپس در باب او به مشورت نشستند . امراى يلبغايى همه به قتل او اصرار
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 502
مساهمون: ابن خلدون
ص٥٠٢