الظاهر رهسپار مصر شد . در راه خبر قلعه به گوش او رسيد كه مماليك او بر آن غلبه يافته بودند .
قضيه از اين قرار است كه چون قلعه از منطاش و سلطان و پادگانى كه در آنجا بود خالى شد غلامانى كه در زندانهايى زيرزمينى كه براى آنها مهيا شده بود ، محبوس بودند در نهان قرار نهادند كه يكباره عصيان كنند و از زير زمينها بيرون آيند و قلعه را تصرف كنند . سپس بر مملكت دست يازند .
زندانيان چنين كردند و بر باروها فرا رفتند و از زندان بيرون جستند . دوات دار منطاش كه در شهر بود با كارگزارانش بگريخت و مماليك الظاهر قلعه را تصرف كردند . سر كردهء آنان مملوكى بود به نام بطا كه كارها بگردانيد و چشم به راه سلطان شد . چون خبر به الظاهر رسيد ، شتابان به مصر آمد .
مردم كه از بازگشت او شادمان شده بودند به پيشبازش رفتند . برقوق در اواسط سال 791 به شهر در آمد و بطا را منصب دوات دارى خويش داد . امرايى را كه در اسكندريه زندانى بودند ببخشود و به مناصب خود باز آورد . طنبغا چوپانى را به دمشق فرستاد و الناصرى را به حلب چنان كه پيش از اين بودند . و دولت به روال خويش قرار گرفت . سودون را نيابت خود داد سودون ناظر خانقاهى بود كه من در آن بودم در آن هنگام كه من عهدهدار كار قضا بودم از من صدور برخى احكام قضايى مىخواست و دوات دارش كه در خانقاه نايب او بود مىخواست تصرفاتى كند و چون من تن نمىدادم از من كينهاى عظيم به دل داشت . الظاهر نيز ما را به آنچه منطاش خواسته بود مجبور مىكرد در عين اكراه ما را به نوشتن آن فتواها و احكام وا مىداشت ما نيز تا آنجا كه مىتوانستيم حكم و فتوا را چنان مىنوشتيم كه صراحت نداشته باشد سلطان آن راى نمىپذيرفت و ما را و بويژه مرا مورد عتاب قرار مىداد . پس در اين احوال سودون مرا از خانقاه عزل كرد و ديگرى را به سرپرستى آن معين كرد . من ابياتى سرودم و براى چوپانى فرستادم تا او را از واقعه آگاه كنم ولى او خود را به غفلت زد و مدتى از من اعراض نمود . سپس چنان نمود كه از من خشنود شده و در حق من نيكى كرد . مطلع آن قصيده اين است :
سيدى و الظنون فيك جميله * و اياديك بالامانى كفيله
ارسال هدايا و تحف ميان ملوك مغرب و الملك الظاهر
بسيار اتفاق مىافتد كه پادشاهان براى يك ديگر هدايايى از طرايف كشور خود بفرستند تا روابط مودت برقرار بماند كه هر گاه ضرورتى افتاد از يك ديگر يارى خواهند . صلاح الدين بن ايوب براى المنصور يعقوب پادشاه مغرب ، از بنى عبد المؤمن هدايا مىفرستاد و از ناوگان او براى بستن راه مدد رساندن فرنگان به سواحل شام يارى مىطلبيد . صلاح الدين براى انجام اين منظور رسول خود عبد الكريم بن منقذ ، از امراى شيزر را به نزد المنصور فرستاد و او اكرامش كرد ولى از ارسال ناوگان خويش عذر آورد . زيرا در نامه او را امير المؤمنين خطاب نكرده بود . غفلت از اين امر در دل