منصور بن المظفر را پس از دو سال كه از حكومتش سپرى شده بود خلع كرد و پسرش الملك الاشرف شعبان بن حسين بن الناصر را به جاى او نشاند . اين پادشاه نيز همچنان تحت كفالت يلبغا بود يلبغا به همان سياق پيشين در اعزاز دولت مىكوشيد و به نعمت و جاه خويش مىافزود .
آن سان كه از حيث عزت و نعمت و سرايها و اسبان و بردگان و زينت و تجمل بر همگان پيشى گرفت . چون از حد خود پاى فراتر نهاد رقيبان حق نعمت او فراموش كردند و آهنگ قتلش نمودند .
و براى انجام اين منظور شكارگاه زمستانى را برگزيدند كه بر حسب عادت سلطان در آنجا خيمه و خرگاه برپا مىنمود . يلبغا از توطئه آگاه شد سوار شد و جان از مهلكه به در برد و به قاهره باز گرديد . آنان نزد الملك الاشرف رفتند و او را وادار كردند كه از پى يلبغا به قاهره رود و از نيل گذشتند و شب همان روز او را گرفتند و در زندان كشتند . چون يبلغا كشته شد دست رقباى او بر مردم شهر گشوده شد و مرتكب كارهايى شدند كه از آغاز دولت مماليك سابقه نداشته بود . از تاراج و ربودن و نيمه شبها به منازل مردم داخل شدن و به حمامها هجوم كردن براى تجاوز به حرم مردم . عنان گسيختگى در شهوات و اعمال ناشايست . چون هرج و مرج به اوج خود رسيد مردم به الملك الاشرف پناه بردند و دست به درگاه خدا برداشتند . سلطان اكابر امرا را گرد آورد و خواست تا از تجاوز اوباش مانع آيند و فرمان داد سوار شدند و لشكريان و رعيت را ندا داد كه آنان را فرو گيرند . در يك لحظه همه گرفتار آمدند و روانهء زندانها شدند و دست و پايشان بربستند و بر اشتران نشاندند و در شهر بگردانيدند . سپس بيشترشان را به دو نيم زدند و بقيه را يا به حبس فرستادند و يا در ثغور دور دست تبعيد كردند كه پس از مدتى آزاد شدند . از آنان كه آزاد شدند جماعتى از ايشان بودند كه در كرك محبوس بودند . از آن جمله برقوق بود كه بعدها زمام ملك به دست او افتاد و بركه چوپانى و طيبغا چوپانى و چركس خليلى .
تاشتمر دوات دار يلبغا نزد سلطان منزلتى يافت و دوات دار سلطان شد . او نيز چون سرور خويش يلبغا هواى خودكامگى در سرش افتاد . و براى چاره دست به گردآورى غلامان يلبغايى زد .
مىخواست آن فروافتادگان را بركشد و هوادار خويش سازد . سلطان نيز به زبان و نامه او را ترغيب مىكرد تا بيشترشان را بر درگاه سلطان الاشرف گرد آورد و آنان را در خدمت پسرش و وليعهدش على قرار داد . چون شمارشان افزون شد و عصبيتشان سبب احساس عزتشان گرديد گاه براى انجام برخى درخواستهايشان بر سلطان زبان تعرض مىگشودند . سلطان در سال 764 عزم گزاردن حج نمود و بدين قصد باشكوه تمام از قاهره بيرون رفت و پسر خود على را به نيابت در قلعه و مملكت خود نهاد . على در كفالت قراطاى از اكابر غلامان يلبغايى بود . خليفه و قضات نيز با او بيرون شدند . چون سلطان به عقبه رسيد غلامانى كه همراه او بودند و غلامان كه در مصر مانده بودند براى ارزاق و علوفهء خويش بانگ و خروش كردند و از متوليان امور اموال و خراج به اصرار طلب
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 499
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٩٩