احسان او قرار گرفتند و من نزد پدرش رفتم . يعقوب بن على پسر برادر خود ابو دينار را با جماعتى از قوم خود فرستاده بود . ما نزد سلطان ابو العباس رفتيم . سلطان در آن ايام با سپاه خود از تونس بيرون آمده و به بلاد جريد رفته بود ، تا شيوخ آن بلاد را كه سر فتنهانگيزى داشتند تسليم خود كند . او را در خارج شهر سوسه ديدار كردم . آمدن مرا تحيت گفت و در اكرام مبالغت نمود و در مهمات امور به مشورت نشست . سپس به تونس باز گردانيد و نايب خود در تونس ، يعنى غلامش فارح را فرمود تا براى من منزل مهيا كند و هزينهء زندگى من تأمين نمايد .
در ماه شعبان همان سال به تونس رفتم و در سايهء امن ايشان بيارميدم . زن و فرزندم نيز بيامدند و همه با هم در آن مرتع نعمت بياسوديم . غيبت سلطان به دراز كشيد تا شهرهاى جريد فتح كرد و آنان در هم شكسته به اطراف پراكنده شدند . زعيمشان يحيى بن يملول به بسكره رفت و بر داماد خود اين مزنى فرود آمد . سلطان ابو العباس بلاد جريد را ميان فرزندانش تقسيم نمود . پسر خود محمد المنتصر را در توزر نهاد و نفطه نفزاوه از اعمال توزر را به او داد . و پسر ديگر خود ابو بكر را به قفصه فرستاد و خود پيروزمند به تونس باز گرديد . آنگاه روى به من آورد و براى مجالست خويش به خود نزديك ساخت . بار ديگر خواص به رشك آمدند و در نزد سلطان زبان به سعايت گشودند ولى سودى نبردند . اينان نزد امام جامع و شيخ فتوا محمد بن عرفه گرد مىآمدند . از آن وقت كه ما در مجالس شيوخ گرد مىآمديم همواره من بر او برترى داشتم ، هر چند از من به سال بيش بود .
اين معنى چون كينهاى در دل او ريشه كرده بود آنسان كه از او دور نمىشد . چون به تونس آمدم و طالبان علم كه از اصحاب او بودند بر گرد من جمع شدند و مىخواستند از من سود برند و نزد من درس بخوانند ، بر او گران آمد . در نهان بسيارى از ايشان را گفته بود كه از گرد من پراكنده شوند ولى سودمند نيفتاده بود . خواص سلطان نيز كه با من بر سر كينه بودند با او گرد آمدند و همچنان در كار سعايت بودند . سلطان به سخنشان گوش نمىداد و از من به جد مىخواست كه كتاب را به پايان برم ، زيرا به معارف و اخبار سخت مشتاق بود و به كسب فضايل مولع . من كتاب را تكميل مىكردم . اخبار بربر و زناته را نوشتم و از اخبار دولتين و تاريخ قبل از اسلام به هر چه دست يافتم نوشتم و نسخهاى را تكميل كرده تقديم خزانهء سلطان نمودم . بدخواهان در سعايت خود همواره به اين تمسك مىجستند كه من زبان از مدح سلطان بسته دارم . و حال آنكه من شعر را رها كرده بودم و تنها به علم مىپرداختم . اينان به سلطان مىگفتند زبان كه به مدح نمىگشايد غرضش اهانت به سلطنت تو است . و گر نه چرا شاهان پيش از تو را مدح كرده است . من اين حرفها به وسيلهء يكى از خواص سلطان مىشنيدم . چون كتاب را به پايان بردم و به نام او متوج ساختم ، قصيدهاى نيز در مدح او سرودم و در آن از سيرت و فتوحات او ياد كردم و عذر آوردم كه شاعرى را ترك كردهام .
و با اهداى اين كتاب عطوفت او برانگيختم . مطلع قصيده اين است :
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 481
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٨١