تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
واقعه در عيد فطر سال 776 بود . در آنجا به نشر علم پرداختم . در خلال اين احوال سلطان ابو حمو راهواى ائتلاف با دواوده پديد آمد . مرا فرا خواند و تكليف كرد كه به ميان ايشان روم . من از اين سفارت بيزار بودم و دلم مىخواست مرا به حال خود گذارند . به ظاهر اجابت كردم و از تلمسان بار سفر بسته بيرون آمدم تا به بطحاء رسيدم . در آنجا به سمت راست گشتم و به منداس رفتم و به احياء اولاد عريف پيوستم . اينان در جنوب كوه كزول مىزيستند . مرا به اكرام در آوردند . پس از چندى زن و فرزند مرا از تلمسان فرا خواندند و نزد سلطان ابو حمو عذرى نيكو آوردند كه فلان از انجام اين خدمت ناتوان است . سپس مرا و زن و فرزندم را در قلعهء ابن سلامه از بلاد توجين جاى دادند . اين قلعه را سلطان به ايشان اقطاع داده بود . چهار سال در آنجا دور از هر گونه شواغل و مشاغل به سر آوردم و به تأليف اين كتاب پرداختم . هنوز در آنجا بودم كه مقدمه را به آن شيوه شگفت كه در ايام اين خلوت به آن راه يافته بودم تكميل كردم . از ميان سيلان عظيم افكار و معانى اين نتايج را گرد آوردم و نگاشتم و بعد از آن به تونس رفتم .

رفتن به تونس نزد سلطان ابو العباس و مقام در آنجا

چون در قلعهء ابن سلامه در ميان احياء فرزندان عريف فرود آمدم ، در قصر ابو بكر بن عريف كه در آنجا پى افكنده بود مقام كردم . جايى خوش و مطمئن بود . مدتى در آنجا ماندم و در حالى كه از دولت مغرب و تلمسان در بيم به سر مىبردم به تأليف اين كتاب پرداخته بودم . مقدمه را به پايان آورده بودم و اخبار عرب و بربر و زناته را مىنوشتم . اما به كتابها و دواوينى نياز داشتم كه جز در شهرها به آنها دست نتوان يافت . پس از آنكه بيشتر مطالب را از بر نوشتم ضرورى بود كه نوشته‌هاى خود را تصحيح و تنقيح كنم . در اين احوال بيمار شدم آنسان كه اگر لطف خداوند نبود مرده بودم . پس بار ديگر هواى بازگشت به نزد سلطان ابو العباس و سفر به تونس در من پديد آمد . تونس موطن اجداد و جاى آثار و گورهاى ايشان بود . نامه‌اى به سلطان نوشتم و اظهار اطاعت كردم و منتظر پاسخ نشستم . ديرى نپاييد كه نامهء او رسيد كه مرا امان داده و به درگاه خوانده بود . از ميان فرزندان عريف با عربهاى اخضر از باديهء رياح حركت كردم اينان آمده بودند كه آذوقه به منداس برند . در ماه رجب سال 778 حركت كرديم و از راه صحرا به دوسن رفتيم در اطراف زاب . سپس با ياران يعقوب بن على كه آنها را در فرفار ديده بودم از تل فرا رفتيم . فرفار دهى بود كه يعقوب بن على در زاب احداث كرده بود . و همچنان بيامدم تا به ضواحى قسنطينه رسيدم . امير ابراهيم بن سلطان ابو العباس در خيمه‌هاى خود و در ميان لشكر خود در آنجا بود . به نزد او رفتم و مورد الطاف و نيكيهاى او قرار گرفتم . مرا اجازه داد كه به قسنطينه داخل شوم . زن و فرزند من در كفالت بر و