تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
مردم آبله از بلاد جوف - يعنى بلاد شمالى . پدرش ابراهيم و عمش احمد از اندلس به اين سوى آب آمدند . يغمراسن بن زيان و پسرش آنان را در سپاه خود به كار گرفتند و ابراهيم دختر محمد بن غلبون قاضى تلمسان را به زنى گرفت و محمد از او زاده شد و در تحت كفالت جد مادرىاش قرار گرفت از اين رو به فرا گرفتن علم گرايش داشت و از سپاهيگرى كه پيشه پدر و عمش بود بيزار بود . چون به نوجوانى رسيد و فهم و ادراك يافت محبت علم در دلش پديد آمد و در آن براعت و اشتهار يافت . هنوز در سن بلوغ بود كه به تعليم ديگران مىپرداخت . در اين احوال سلطان يوسف بن يعقوب به تلمسان لشكر آورد و شهر را در محاصره آورد و پى در پى دسته‌هايى از سپاهيان خويش به اطراف گسيل مىداشت تا بسيارى از اعمال تلمسان را در تصرف آورد . ابراهيم آلابلى سردار سپاه با جماعتى از سپاهيان در هنين بندر تلمسان بود . چون سلطان يوسف بن يعقوب شهر را بگرفت هر كه را از متابعان ابن زيان در آنجا يافت اسير كرده بند بر نهاد . ابراهيم آلابلى نيز در زمرهء اسيران و بنديان بود . خبر تصرف هنين در تلمسان پيچيد كه يوسف بن يعقوب پسران را به گروگان مىگيرد و پدران را از بند آزاد مىكند محمد بن ابراهيم آلابلى چون بشنيد كوشيد خود را به پدر برساند تا با به گروگان شدن خويش آزادى پدر را ميسر سازد . پس از باروى شهر فرود آمد و به نزد پدر رفت ولى خبر گروگان گرفتن فرزندان و آزاد كردن پدران درست نبود . سلطان يوسف بن يعقوب او را به خدمت فرا خواند و سردار سپاه اندلسيان در تاوريرت قرار داد . محمد بن ابراهيم از اين شغل اكراه داشت زيرا با خلق و خوى او نمىساخت . از اين رو پشمينه پوشيد و آهنگ حج كرد و برفت تا به رباط عباد رسيد . در اين ايام خود را در جمع فقرا مخفى كرده بود . در آنجا يكى از رؤساى كربلا را ديد از فرزندان حسين ( ع ) كه به مغرب آمده بود تا به اقامهء دعوت براى خودشان پردازد . چون لشكر يوسف بن يعقوب و هيبت او را ديد از پيشرفت كار خويش مأيوس شد و منصرف گرديد و آهنگ بازگشت به شهر خود نمود . شيخ ما محمد بن ابراهيم آلابلى نيز در زمرهء همراهان او قرار گرفت . محمد بن ابراهيم آلابلى - رحمه اللّه - پس از چندى كه از حال او آگاه شدم و در زمرهء اصحاب و متابعان او قرار گرفتم ، مرا حكايت كرد كه ، در هر شهرى جمعى از اصحاب و پيروان و خادمان به استقبال مىآمدند و زاد و توشه‌اش مىآوردند . چون در تونس به كشتى نشستيم كه به اسكندريه برويم ، در دريا مرا شهوت افزون شد بود به سبب غسل كردن پى در پى از آن رئيس شرمنده مىشدم يكى از خواص او مرا اشارت كرد كه كافور بخورم . من نيز مشتى كافور خوردم ناگاه حالم دگرگون شد و در عقلم خلل پديد آمد . آبلى در اين حال وارد مصر شد . در آن ايام تقى الدين بن دقيق العيد و ابن الرفعه و صفى الدين الهندى و تبريزى و ابن البديع و چند تن ديگر از نام آوران معقول و منقول در آنجا بودند ولى او را جز شناخت شخص آنان ميسر نبود زيرا تنها از