تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
بن خلدون را رديف او قرار داد و اين حال ببود تا سلطان هلاك شد و دولت امير خالد بر سر كار آمد . او نيز محمد بن خلدون را در همان مقام كه بود ابقاء كرد ولى نه امارت جايى را به او داد و نه فرماندهى سپاهى را . تا آنگاه كه دولت به ابو يحيى بن اللحيانى رسيد . او محمد بن خلدون را بركشيد و چون عربها را هواى شورش در سر افتاد محمد بن خلدون بود كه فرونشاندن شورش را به عهده گرفت . ابو يحيى او را براى حمايت جزيره از تعرض دلاج يكى از بطون سليم كه در آن نواحى سكونت داشتند روانه كرد . محمد بن خلدون در اين راه كارهاى شگرف كرد . چون دولت ابو يحيى بن اللحيانى انقراض يافت محمد بن مشرق رفت و در سال 718 حج به جاى آورد . بار ديگر در سال 723 به حج رفت چون باز گرديد در خانهء خويش ملازم ماند ولى سلطان ابو يحيى همچنان نعمت خويش در حق او ارزانى داشت و راتبه و اقطاعات او از او باز نگرفت و بارها از او خواست كه به مقام حجابت خويش برگماردش و او امتناع مىكرد . محمد بن منصور بن مزنى مرا حكايت كرد كه چون حاجب ، محمد بن عبد العزيز معروف به المزوار در سال 727 بمرد ، سلطان جد تو محمد بن خلدون را دعوت كرد كه سمت حاجبى او بر عهده گيرد و بسى كارهاى خود به او سپارد ولى محمد بن خلدون سر برتافت و از سلطان خواست كه او را به حال خود گذارد و سلطان نيز بپذيرفت . سپس سلطان از او خواست كه كسى را كه شايان اين مقام باشد به او بشناساند و او به صاحب ثغر بجايه محمد بن ابى الحسين بن سيد الناس اشارت كرد كه به سبب سابقهء اسلافش در امور دولتى تونس و اشبيليه اهليت آن مقام داشت و گفت كه او از هر كس ديگر از حواشى و خواص و خدم بر اين كار تواناتر است . سلطان به اشارت او عمل كرد و ابن سيد الناس را فرا خواند و منصب حاجبى خويش به او داد . سلطان ابو يحيى هر گاه از تونس بيرون آمد . جد ما محمد را بر تونس نيابت مىداد زيرا به راى و نظر او وثوق كامل داشت . جدمان در سال 737 درگذشت . پس از او پدر من محمد ابو بكر از جرگهء صاحبان شمشير و كارگزاران دولتى خود را به يكسو كشيد و به راه زهد و علم افتاد . پدرم در حجر تربيت و تعليم ابو عبد اللّه الزبيدى مشهور به فقيه قرار گرفت . ابو عبد اللّه در عصر خود در علم و فتوا و انتحال طرق ولايت كه از پدرش حسين و عمش حسن - كه هر دو دو ولى مشهور بودند - به ارث برده بود ، بزرگ تونس بود . جد من نيز در آن هنگام كه از امور دولتى استعفا خواسته بود در زمرهء ملازمان ابو عبد اللّه الزبيدى در آمده بود ، از اين رو فرزندش را نيز ملازم او ساخت و پدرم در نزد او درس خواند و علم فقه آموخت . در صناعت ادب عرب نيز سر آمد بود و در شعر و فنون آن بصيرت داشت و چون در دقيقه‌اى از دقايق اين صناعت ميان اهل ادب خلاف مىافتاد به راى او رجوع مىكردند و چنان مىكردند كه او مىگفت . پدرم در طاعون سهمناك و همه گير سال 749 درگذشت .