مغرب راند و در نواحى دبدو در مرز مغرب دست به غارت و كشتار زد و اين خود سبب عداوت ميان او و محمد بن زكدان فرمانرواى ثغور شده بود . چون سلطان عبد العزيز به حكومت رسيد و عبد اللّه بن مسلم هلاك شد ، رسولان ميان ابو حمو و سلطان عبد العزيز آمد و شد گرفتند . از شروط سلطان عبد العزيز يكى آن بود كه ابو حمو از قبول عربهاى معقل در قلمرو خود ، خوددارى ورزد زيرا سبب شده بودند كه ابو حمو از آنان بر ضد او سود برد . ابو حمو از آن رو كه به اين عربها استظهار داشت و با يارى آنان در برابر زغبه مقاومت مىورزيد از پذيرفتن اين شرط ابا كرد و بسيار گفتگوها رفت تا عاقبت سلطان به سال 770 آهنگ جنگ تلمسان نمود ولى درنگش به سبب فتنهء عامر بن محمد بود . صاحب ثغور محمد بن زكدان در اثناى اين احوال او را به نبرد با ابو حمو و تصرف تلمسان ترغيب مىكرد . چون كار مراكش پايان گرفت و سلطان از شر عامر بن محمد فراغت يافت و به فاس باز گرديد ، ابو بكر بن عريف امير سويد را ديد كه با قوم و همهء زاد ورود خود به نزد او آمده است و از ابو حمو شكايت مىكنند . ابو حمو برادرشان محمد و رؤساى بنى مالك را به سبب گرايشى كه به صاحب مغرب داشتند ، گرفته و به بند كشيده بود . همراه با اينان رسولان اهل الجزاير هم آمده بودند و بيعت مردم آن سامان اعلام مىداشتند و از سلطان مىخواستند كه آنان را از زير بار ستم ابو حمو برهاند . سلطان در اين باب ولى خود ونزمار بن عريف و محمد بن زكدان صاحب دبدو را فرمان داد ، گفتند كه آن دو اين مهم را كفايت خواهند كرد . پس سلطان عبد العزيز آهنگ جنگ تلمسان كرد و براى گردآورى سپاه كسانى را به مراكش فرستاد و در روزهاى ماه ذو الحجهء سال 771 مردم از اكتاف به درگاه او حاضر آمدند . سلطان دست عطا بگشود و نقايص بر طرف ساخت و چون مراسم عيد قربان را به پايان آورد لشكر عرض داد و به سوى تلمسان در حركت آمد و در تازى فرود آمد . خبر آمدن لشكر به ابو حمو رسيد ، قبايل زناتهء مشرق و بنى عامر - از عربهاى زغبه را بسيج كرد و در بيرون تلمسان لشكرگاه زد . و عزم رويارويى با بنى مرين نمود و در اين نبرد همهء استظهارش به عربهاى معقل بود . ولى عربهاى معقل و احلاف و بنى عبيد اللّه به ترغيب ونزمار به سلطان عبد العزيز روى نهادند و همراه با آنان به سوى تلمسان در حركت آمدند . چون ابو حمو اين بشنيد خود و سپاهيان و اتباعش از بنى عامر به جانب بطحاء كوچ كردند و از آنجا به منداس رفتند و از منداس به بلاد ديالم شدند و به موطن بنى رياح در آمدند و بر فرزندان سباع بن على بن يحيى فرود آمدند .
سلطان عبد العزيز از تازى حركت كرد و وزير خود ابو بكر بن غازى را پيشاپيش بفرستاد .
ابو بكر به تلمسان در آمد و سلطان نيز از پى او روان شد و در روز عاشوراى سال 772 به تلمسان وارد شد . آن روز نيز از روزهاى ديدنى و فراموش ناشدنى بود . سلطان بر تلمسان مستولى گرديد .
فرماندهى سپاه خود را از بنى مرين و غير ايشان و عربهاى معقل و سويد به وزير خود ابو بكر بن
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 368
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٦٨