تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
و همهء فرنتيره را خراب كرد . در اين پيكارها عياد العاصمى از شيوخ جشم و خضر الغزى امير كردان دلاوريها نمودند . همچنين جنگجويان سبته و ديگر مجاهدان عرب از چشم و غير آن كارهاى شگرف كردند . چون همه جا را تاراج و ويران نمودند و زمستان در رسيد و سپاهيان در تنگناى آذوقه گرفتار شدند ، آهنگ بازگشت نمود و محاصرهء شريش را در آخر ماه رجب برداشت . در اين حال كثيرى از جنگجويان غرناطه به سردارى يعلى بن ابى عياد بن عبد الحق ، در وادى برده به نزد او آمدند . سلطان اكرامشان نمود و آنان را باز گردانيد . به هنگام بازگشت خبر آوردند كه دشمن كشتيهاى خود را به تنگه آورده تا راه بر سپاه او بربندد . سلطان نيز به همهء سواحل خود از سبته و طنجه و منكب و جزيره الخضراء و طريف و بلاد ريف و رباط الفتح فرمان داد كه كشتيهاى خود بسيج كنند . سى و سه كشتى پر از جنگجو و ساز و برگ نبرد بيامدند . دشمن با مشاهدهء آن نيرو بترسيد و باز گرديد . امير المسلمين در آغاز ماه رمضان وارد جزيره شد . شانچو و هم‌كيشانش يقين كردند كه سراسر بلادشان ويران شده و آنان از مدافعت عاجزند . بناچار به صلح روى آوردند و در برابر امير المسلمين تضرع كردند كه دست از تجاوز بردارد . عمر بن ابى يحيى بن محلى به هنگامى كه سلطان در نبرد شريش بود به نزد سلطان آمد . سلطان به سبب بعضى از اعمالش با او دل بد داشت . برادرش طلحه را فرمان داد كه او را گوشمال دهد . آنگاه او را به طريف بردند و بند بر نهادند . طلحه به منكب رفت و ذخاير و اموال برادر خود عمر را هر چه بود ، مصادره كرد و نزد سلطان برد . و برادرش موسى بن يحيى را بار ديگر به امارت منكب فرستاد و او را با لشكرى يارى داد . عمر را پس از چند روز از بند آزاد كرد . طلحه و عمر هر دو در ركاب سلطان ، حركت كردند . منصور بن ابى مالك نوادهء سلطان به غرناطه رفت و از آنجا به منكب شد . و با موسى بن يحيى بن محلى در آنجا ماند . سلطان او را در آنجا استقرار بخشيد و از ماندنش خشنودى نمود . و اللّه تعالى اعلم .

خبر از مرگ شانچو و انعقاد صلح و هلاكت سلطان به دنبال آن

چون امير المسلمين ابو يوسف يعقوب در بلاد شانچو ، پسر الفونسو ، بر سر امم مسيحى آن بلاها آورد از ويرانى روستاهايشان و تاراج اموالشان و اسارت زنانشان و نابود كردن جنگجويانشان و ويرانى دژهايشان و بركندن آباديهايشان ، مسيحيان به جان آمدند و كاردشان به استخوان رسيد و ديدند كه به هيچ روى آنان را از سطوت و شدت امير المسلمين رهايى نيست . پس به گرد پادشاه خود سانچو گرد آمدند و از آن عذاب اليم كه سپاهيان خدا بر سرشان فرود آورده بودند به درد بناليدند