تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
ياران مرداس نزد او آمدند تا گندم بخرند . چون فرود آمدند و آن همه نعمت دواوده را در كنار خود يافتند طمع در آن بستند و به جنگشان آمدند و بر آنان غلبه يافتند و رزق بن سلطان را كشتند و فتنه بر دوام بود . چون امير ابو زكريا نزد ايشان آمد به تحريض او مورد اكرام قرار گرفت و همگان براى دفع دواوده همدست شدند و در برابر ايشان بسيج گرديدند . ميان ايشان و رياح جنگهايى پى در پى پديد آمد تا آنگاه كه آنان را از افريقيه به مواطن امروزينشان در ارتفاعات قسنطينه و بجايه تا زاب و متعلقات آن راندند و چون جنگها به پايان آمد هر يك از آنها در جايى كه برايش معين كرده بودند وطن گرفتند . بنى عوف ديگر ضواحى افريقيه را گرفتند و بر آنها استيلا يافتند . سلطان نيز در حق ايشان نيكويى كرد و نامشان را در ديوان عطا ثبت نمود ولى جايى از بلاد را به ايشان اقطاع نداد . از آن ميان فرزندان جامع و قوم او به فرمانروايى اختصاص يافتند و در زمرهء خواص سلطان در آمدند . تدبير او در غلبه بر دواوده و بر كندن ايشان از ضواحى زاب و بجايه و قسنطينه به كمال بود . دولتش مدت گرفت . سلطان ، بنى علاق را بر ايشان سرورى داد و اين امر سبب بروز فتنه‌ها گرديد . عنان بن جابر ، شيخ مرداس ، و از فرزندان جامع كه مورد خشم واقع شده بود غضبناك از آنجا برفت و در يكى از چراگاههاى مرداس در نواحى مغرب در بلاد رياح اقامت گزيد . ابو عبد اللّه بن ابى الحسن كه در آن زمان از خواص سلطان ابو زكريا صاحب افريقيه بود او را به سبب عملى كه از او سر زده بود و از نزد سلطان بازگشته بود سرزنش نمود و در اين باب قصيده‌اى طولانى سرود و براى او فرستاد :
قد المهامه بالمهرية القود * و اطو الفلاة بتصويب و تصعيد
و نيز گويد :
سلوا دمنة بين الغضا و السواجر * هل استن فيها و اكفات المواطر
و عنان اين قصيده را با قصيده‌اى به اين مطلع پاسخ گفت :
خليلى عوجا بين سلع و حاجر * بعوج عناجيج نواج ضوامر
و او همچنان از آنان رويگردان بود . ما در اخبار دولت حفصيه از او و گرايشهايش ياد خواهيم كرد . سپس به مراكش رفت و به خليفه السعيد از بنى عبد المؤمن پيوست و او را بر ضد افريقيه و آل ابو حفص برانگيخت و در راه هلاك شد و قبرش در سلامت . مرداس پيوسته ميان نفزه و اصحاب حايل بود تا آنگاه كه امير ابو زكريا هلاك شد و حكومت پسرش المستنصر بعد از او نيرومند گرديد و به نيروى قومش بر كعوب غلبه يافت . شيخ ايشان در آن عصر عبد اللّه بن شيحه بود . در باب مرداس نزد سلطان سعايت كرد . ابن جامع رسانندهء اين سعايت بود . ديگر افراد خاندان علاق بر او گرد آمدند و با مرداسيان نبرد كردند و بر مواطن ايشان غلبه يافتند و دست ايشان را از بهره‌اى كه از سلطان مىگرفتند كوتاه كردند و ايشان را از افريقيه راندند و ايشان به جانب باديه رفتند . امروز هم در آن سوىاند كه باديهء اعراب است . به ريگستان