تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣

خبر از زغبه و بطون ايشان از هلال بن عامر از اين طبقهء چهارم

اين قبيله برادران رياح‌اند . ابن الكلبى گويد : زغبه و رياح پسران ربيعة بن نهيك بن هلال بن عامرند . نسبشان اينچنين است . و ايشان تا به اين زمان مىپندارند كه عبد اللّه ( به كسر دال عبد ) پدر هر دو تيرهء آنهاست . ولى ابن الكلبى از اين امر ياد نكرده است و عبد اللّه را در شمار فرزندان هلال آورده است . شايد اين انتساب از آن رو شايع شده كه عبد اللّه كفالت آنان را به عهده داشته و در انساب عرب از اين گونه اتفاقات بسيار مىافتد و فرزندانى به جاى انتساب به پدرشان به عمشان انتساب مىيابند زيرا در تحت تكفل او بوده‌اند . و اللّه اعلم . قبايل زغبه را به هنگام دخول در افريقيه عزت و كثرت بود . بر نواحى طرابلس و قابس غلبه يافتند و سعيد بن خزرون را كه از ملوك مغراوه در طرابلس بود ، كشتند . و همچنان بر اين حال ببودند تا موحدين بر افريقيه غلبه يافتند . و ابن غانيه در آنجا شورش كرد و جماعاتى از هلال بن رياح و جشم به سوى او آمدند و زغبه به موحدين گرايش يافتند و از ابن غانيه رخ برتافتند . موحدين نيز در اين باب حقشناسى كردند . زغبه با بنى بادين كه تيره‌اى از زناته بودند دست اتحاد دادند تا مغرب اوسط را از تعرض ابن غانيه و اتباع او حفظ كنند . جولانگاههايشان ميان مسيله و جانب جنوبى تلمسان بود در بيابانها . زيرا تپه‌ها در تصرف بنى بادين و ديگر زناته بود . چون زناته بلاد مغرب اوسط را تصرف كردند و در شهرها فرود آمدند افراد قبيله زغبه بر تپه‌ها غلبه يافتند و بر بسيارى از ساكنان آن باج و خراج نهادند . اين ساكنان را بدويت و عصبيت همپيمانى با زناته در يك جاى گرد آورده بود . چون صحراهايى كه در آن در كوچ و سفر بودند از قوافل و نگهبانان ايشان خالى گرديد اعراب معقل كه همسايگان آنان بودند و در جانب غربى ايشان مىزيستند بيامدند و بر بقاياى زغبه در آن صحرا غلبه يافتند و بر آنان خراج بستند بدين قرار كه جوانترين اشترانشان را از آنان مىگرفتند . اين امر بر آنان گران آمد و براى دفع اين مضرب دست به اقدام زدند . آنكه انجام اين مهم بر عده گرفت ثوابة بن جوثه از يكى از بطونشان به نام سوند بود . و ما پس از اين دربارهء او سخن خواهيم گفت - اينان اعراب را از مواطن خود در آن صحرا براندند . سپس دولت زناته قويدست شد و عربها را ياراى پاى نهادن بر تپه‌هاى ايشان نبود و ديگر از فتنه و خونريزى و تاراج بازماندند پس به صحراى خود بازگشتند . دولت نيز راه طلب آذوقه بر ايشان بر بست و حالشان بد شد و چارپايانشان ناتوان گرديد . از ديگر سو مجبور بودند بار مطالبات دولتى را نيز بر دوش كشند و بر اين حال ببودند تا آنگاه كه باد قدرت زنانه فرو نشست و دولتشان در سراشيب پيرى افتاد
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 43 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى