تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
كردند . چون امير ابو زكريا افريقيه را به زير فرمان آورد و مغرب اوسط را زير پى سپرد و تلمسان را فتح كرد ، بنى عبد الواد از او اطاعت كردند و بنى مرين در اين هنگام از غائله ايشان بيمناك شدند و ترسيدند كه مبادا امير ابو زكريا ايشان را بر ضدشان يارى دهد . از اين رو نسبت به امير ابو زكريا در قول و عمل راه مدارا پيش گرفتند و از دور اظهار اطاعت نمودند و به اكرام او را مورد خطاب قرار دادند و حق خلافت را در حق او رعايت نمودند و وعده دادند كه او را در امر دعوتش يارى رسانند و پيشاپيش لشكر او به مراكش روند . آنگاه آن شمار از قبايل مغرب و شهرهاى آن را كه در زير نفوذشان بود به اطاعت از ابو زكريا و بيعت با او فرا خواندند . همواره روابط ميان ايشان و ابو زكريا بدين منوال بود و اميرشان عثمان بن عبد الحق و برادرش محمد بن عبد الحق از اين شيوه پيروى مىكردند و رسولان پى در پى مىآمدند تا آنگاه كه الرشيد هلاك شد و امير ابو زكريا بر تلمسان غلبه يافت و قبايل زناته در مغرب اوسط به دعوت او داخل شدند و مردم شهرهاى مغرب و اندلس زير فرمان او قرار گرفتند . اهالى مكناسه به امير ابو يحيى ابو بكر بن عبد الحق گرايش داشتند . والبى را كه از مراكش آمده بود و به آنها ستم روا داشته بود برجستند و كشتند و نزد امير ابو يحيى بن عبد الحق پيام دادند ولى او آنان را به اطاعت از امير ابو زكريا دعوت كرد . نامهء مردم مكناسه كه به انشاى قاضيشان ابو المطرف بن عميره بود ، در سال 643 ارسال گرديد . ابو يحيى بن عبد الحق ضمانت كرد كه آنان را حمايت كند . چون خبر به ابو الحسن على السعيد رسيد به خشم آمد و آهنگ مكناسه نمود . مردم بترسيدند و بار ديگر اطاعت خود را به او اعلام داشتند و صلحا و علماى خود را نزد او فرستادند و گفتند آن پيمان پيشين شكسته‌اند و خواستار بخشايش گناهان خويش‌اند . على السعيد عذر ايشان بپذيرفت تا آنگاه كه حوادثى كه منجر به هلاكت او شد پيش آمد و آن قصه‌اى معروف است .

خبر از هلاكت امير ابو يحيى زكريا وليعهد ابو زكريا در مكان خدمتش در بجايه و وليعهدى برادرش محمد به جاى او

امير ابو زكريا پسر خود ابو يحيى زكريا را به ثغر بجايه كه مركز مملكت بنى حماد بود امارت داده بود و امور الجزاير و قسنطينه و بونه و زاب را در سال 633 - چنان كه گفتيم - زير نظر او قرار داده بود ، او نيز در قلمرو خود به استقلال فرمان مىراند . از آن رو كه مردى بزرگوار و در سلك اهل علم و دين منتظم بود و به دادگرى معروف بود ، نامزد جانشينى پدر بود ، امير ابو زكريا در سال 638 او را به وليعهدى برگزيد و بزرگان مملكت را گرد آورد و آنان را به شهادت گرفت و فرمان داد كه نامش را در خطبه‌ها بعد از نام او بياورند و براى او وصيت نامه‌اى نوشت كه ميان مردم دست بدست مىگشت و در آن آورده بود كه « . . . نخستين چيزى كه بر كسى كه خداوند زمام امر مردم را به دست او داد واجب است اين است كه