در سال گذشته فلانى در چاه افتاده بود . مردم او را با طناب بستند و سالم از آن بيرون آوردند !
اينگونه استدلال ، منطق كسى است كه وجود خدا را انكار مىكند ، به اين دليل كه او را نديده است . البته او اين جهان شگفتانگيز را با اينهمه نظم و عظمت ديده ، ليكن اين جهان در پندار وى بر وجود آفريننده و ساماندهنده دلالت ندارد ! . ما با وجود اينكه مشاهده و تجربه را باور داريم ، امّا معتقديم كه اين تجربه را در هرنوع وجودى نمىتوان پياده كرد ، بلكه تنها بر وجودى كه از نوع مادى باشد منحصر مىشود ، امّا شناخت وجود معنوى و انسانى نياز به راه ديگرى دارد . ما اين سخن را مىگوييم و يقين داريم كه درعينحال ، وجود مادى و معنوى بر يكديگر تأثير مىگذارند و همديگر را كامل مىكنند و معنويت نمىتواند از ماده بىنياز باشد و نيز ارزشهاى انسانى نظير حق و نيكى بايد اثر عينى و محسوس داشته باشد و در غير اين صورت ، واژههايى بىمعنا خواهند بود . لكن اين امر ( تأثير بر يكديگر ) باعث نمىشود كه راه شناخت در همه ، يك راه باشد ، بلكه با گونهگونى اشيا ، راه شناخت آنها نيز گونهگون مىشود . براى نمونه ، مشاهده و تجربه سبب شناخت ماده و عقل سبب شناخت غير ماده است . ما در جلد اوّل اين كتاب دربارهء شناخت و عوامل آن به تفصيل سخن گفتيم .
خلاصه : كسى كه مىگويد : من تا خدا را نبينم به او ايمان نمىآورم ، در واقع اعتراف مىكند كه به خدا ايمان نمىآورد ، حتى اگر هزاران دليل بر اثبات وجود او را مشاهده كند و اين سخن او بدين معناست كه وى به نادانى و بىمنطقى خودش اعتراف كرده است ؛ زيرا فرض بر اين است كه خدا با چشم ديده نمىشود و راه شناخت حقايق هم به ديدن منحصر نمىگردد . خدا از انسان مىخواهد كه پژوهش و موشكافى كند و به جدال و مناقشه بپردازد ، لكن از روى دانش و آگاهى نه از روى نادانى و كوردلى .
التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 506
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٥٠٦