عِلْمٍ » .
نيز مقصود آيهء هشتم همين سوره : « از مردم كسى است كه بىهيچ دانشى و هيچ راهنمايى و هيچ كتاب روشنى بخشى ، درباره خدا مجادله مىكند » . اين شخص نادان راه شناخت خدا را نمىداند و با اين وجود ، دربارهء او مجادله مىكند و از جمله سخنان [ ياوهاى ] كه مىگويد ، اين است : اگر خدا وجود داشت ، ما او را مىديديم . او با اين منطق خود مىخواهد غير ماده را به وسيلهء ماده تفسير كند و با چشم خود كسى را ببيند كه جز از طريق عقل و بصيرت قابل درك نيست و نيز با دستش آفريدگار آسمانها و زمين را لمس كند . ميان اين شخص نادان و كسى كه مىخواهد نظرگاه :
« گواه بر عهده مدعى و سوگند بر عهدهء منكر است » را در كارگاه و آزمايشگاه بيازمايد و يا بخواهد استعداد شعرى خود را در رانندگى ماشين آزمايش كند ، هيچ تفاوتى وجود ندارد .
هنگامى كه اين سخنان را مىنوشتم ، به ياد يكى از ساعتهاى درسى در نجف اشرف افتادم كه اكنون حدود چهل سال از آن مىگذرد . در اين ساعت ، ما پيرامون استاد حلقه زده بوديم و به سخنان او گوش مىكرديم . در اين ساعت يكى از شاگردان بر او اشكال كرد و رويدادى را [ براى اثبات مدعاى خود ] به عنوان گواه بيان نمود كه به هيچروى ربطى به موضوع درس نداشت . استاد از وى روى برگردانيد و به ساير شاگردان نگاه كرد و گفت : در گذشته مرد كودنى بوده كه به وى « بعو » مىگفتند . يك روز اين مرد از يك خيابان عبور مىكند و مىبيند كه گروهى از مردم در يك جا گرد آمدهاند و همگى حيرت زدهاند . وى پرسيد : چرا واله و حيران هستيد ؟ فردى در پاسخ به او گفت : فلانى از پشتبام افتاده ، اعضاى بدنش شكسته و نزديك است از بين برود و خويشاوندانش نمىدانند چكار كنند ؟ « بعو » گفت : دارو و بهبودى او پيش من است .
وى را با طناب محكم ببنديد و به پشتبام برده ، نگه داريد و به همان ترتيبى كه قبلا نشسته بود ، بنشانيد و در اين صورت ، وى يقينا بهبود پيدا خواهد يافت . وقتى كه مردم به سخن او زياد خنديدند ، وى براى اثبات ادّعايش دليل آورد و گفت : چرا مىخنديد ؟