دين پدرشان ابراهيم منحرف شدهاند ؟ چيست آن سنگى كه ما پيرامون آن طواف مىكنيم ، نه مىشنود ، نه مىبيند ، نه زيان مىرساند و نه سود مىبخشد ؟
امّا زيد بن عمرو ، نه آيين يهوديت را پذيرفت و نه آيين نصرانيت را . او دين قومش را رها كرد و از بتها ، خون و خوردن حيواناتى كه قربانى بتها مىشدند كنارهگيرى كرد و همچنين از زندهبهگور كردن دختران بيگناه جلوگيرى مىكرد و به پدر آنها مىگفت : آنها را مكشيد ، من هزينهء آنها را مىدهم . او آشكارا از رفتار قوم خود خرده مىگرفت و مىگفت : من پروردگار ابراهيم عليه السّلام را مىپرستم . اى قوم ! هيچيك از شما جز من ، بر دين ابراهيم نمىباشيد . خداوندا ! اگر مىدانستم چه راهى نزد تو محبوبتر است ، از همان راه به عبادت تو مىپرداختم ؛ لكن من آن را نمىدانم . آنگاه بر كف دستش سجده مىكرد .
زيد به تحقير قريش و آنچه آنها مىپرستيدند ادامه داد . زمانى كه آنان به خطر زيد يقين پيدا كردند ، از عمويش خطاب ( پدر عمر بن خطاب ) خواستند كه جلو او را بگيرد و او را از اين كار بازدارد و او نيز چنين كرد ؛ لكن زيد همچنان به دعوت خود ادامه مىداد . عمويش او را آزار مىداد . نادانان و جوانان قريش با او دشمنى مىكردند و از آن جمله عموزادهاش عمر كه به آنان مىگفت : زيد را طرد كنيد و اجازه ندهيد كه وى وارد مكه شود . بنابراين ، زيد از مكه بيرون شد ، درحالىكه سرگشته و شيدا به دنبال دين ابراهيم عليه السّلام در زمين مىگشت و به صورت يك آواره از اين شهر به آن شهر مىرفت ، تا اينكه گروهى از قبيلهء لخم به او حمله كردند و او را كشتند . قريش از كشته شدن او خرسند شدند ؛ امّا دوست وى ، ورقة بن نوفل در مصيبت او اشك ريخت و در عزايش اشعارى سرود كه برخى از آنها از اين قرارند :
رشدت و انعمت ابن عمرو و انّما * تجنّبت تنّورا من النّار حاميا
اى پسر عمرو ! رستگار و آسوده شدى و از تنور آتش سوزان دور گشتى .
بدينك ربّا ليس ربّ كمثله * و تركك أوثان الطواغي كماهيا