تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
شُكُوهِ آصفى و اسبِ باد و منطق طير * به باد رفت و از او خواجه هيچ طَرْف نبست
به بال‌وپر مرو از ره ، كه تير پرتابى ، * هوا گرفت زمانى ولى به خاك نشست
زبانِ كلك تو حافظ چه شُكرِ آن گويد * كه گفته‌ى سخنت مىبرند دست به دست ! ؟
1 - اى صوفيان باده‌پرست اكنون كه گل سرخ شكفته و بلبل مست از عشق گل است ، همگان را به نشاط و سرخوشى فراخوانيد . 2 - بنگريد كه جام شيشه‌اى شراب ، بنياد توبه را - كه در محكمى مانند سنگ بود - چه شگفت‌انگيز شكست ! 3 - شراب بياور ؛ زيرا كه در بارگاه بىنيازى معشوق ، همگان - از هر قشر و گروه ، چه پاسبان و چه سلطان ، چه هوشيار و چه مست - با هم برابرند . [ يعنى همه به او نيازمندند ] . 4 - چون گذشتن و كوچيدن از اين دنياى فانى ناگزير است ، سقف زندگى هر گونه كه باشد ( بلند يا پست ) فرقى نمىكند . [ مقصود از « رباط دو در » ، يعنى كاروان‌سرايى كه از يك در آن وارد و از در ديگر خارج مىشوند ، دنياست . شاعر دنيا را به يك كاروان سرا و زندگى را به ايوان و كاخ و خانه‌اى مانند مىكند كه بلند و كوتاه بودن سقف آن اهميتى ندارد ، چون بايد آن را ترك كرد . در جامعه‌ى امروز فارسى زبانان تعبير « سقف زندگى » مجازا همين معنى را مىدهد . ] 5 - عيش و شادمانى بدون رنج به دست نمىآيد ؛ آرى لازمه‌ى پذيرفتن پيمان الست ، تن دادن به حكم بلا و رنج و سختى است . [ درباره‌ى پيمان الست بنگريد به شرح غزل 24 . ] 6 - خاطر خود را براى بود و نبود ( - كم‌وبيش ) زندگى آزرده مكن ؛ زيرا كه عاقبت هر چيزى كه به اوج و كمال خود مىرسد فنا و نيستى است . 7 - ( همچنان كه ) شكوه و عظمت آصفى ، در اختيار داشتن باد و دانستن زبان پرندگان ، همه از بين رفت و سليمان از آن همه سودى نبرد ! [ به عنوان يك مثال روشن براى موضوع بيت پيشين ، به فرمانروايى سليمان و شكوه و عظمت وزير قدرتمند او ، آصف برخيا ، اشاره مىكند . ] 8 - پس ، به داشتن بال و پر ( قدرت ) فريفته مشو و مناز ؛ زيرا ، تيرى كه به هوا پرتاب مىشود ، اوج مىگيرد ، اما سرانجام بر خاك مىافتد . [ هوا گرفت ، يعنى راه هوا را در پيش گرفت ، اوج گرفت . ] 9 - اى حافظ ، قلم تو چگونه مىتواند شكر اين نعمت را بنگارد كه شعر تو را همگان مانند تحفه‌اى ، دست به دست مىبرند . [ نسخه‌هاى ديگر در مصراع دوم به جاى گفته‌ى سخنت ، تحفه‌ى سخنت ضبط كرده‌اند كه درست‌تر و مناسب‌تر است . شاعر به كلك ( - قلم ) شخصيت بخشيده و آن را داراى زبان دانسته است كه مىتواند سخن بگويد . در عين حال ، زبان كلك به معنى زبانه و نوك قلم نيز هست . ]