تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
از بوى دل‌آويز چه كسى اين گونه سرمستم ! 4 - در وادى عشق ، قدرت تحمل كوه از مورچه كمتر است ؛ بنابراين ، اى سالك وادى عشق ، از رحمت و مهربانى دوست نااميد مباش . [ ظاهرا به آيه‌ى مشهور
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ . . .
( آيه‌ى 72 - سوره‌ى احزاب ) اشاره دارد كه بر حسب مضمون آن كوه‌ها از تحمل بار امانت الهى ( بار عشق ) ناتوان شدند و انسان ، اين بار را بر دوش كشيد . مىخواهد بگويد معيارهاى وادى عشق متفاوت است و در آنجا انسان - كه نسبت به كوه‌ها مانند مورچه است - تواناتر از كوه است . ] 5 - به جز چشم خمار معشوق - كه از چشم بد دور باد - كسى در زير اين آسمان كبود ، خوش و شادمان نيست ! [ گل نرگس ، در ادب فارسى استعاره‌ى مشهورى براى چشم و به ويژه چشم مست و خمار و طارم فيروزه ( - سقف فيروزه رنگ ) استعاره از آسمان لاجوردى است . ] 6 - جان فداى دهن يار باد كه آفريننده‌ى جهان هستى ، در چشم‌انداز آفرينش غنچه‌اى زيباتر از آن نيافريده است . [ باغ نظر يعنى باغى كه در برابر نظر و نگاه قرار مىگيرد ، مجازا جلوه‌گاه و چشم‌انداز آفرينش است . در مصراع دوم شاعر دنيا را به باغ و خداوند را به آرايش‌دهنده‌ى چمن و باغ تشبيه كرده است . ] 7 - حافظ از بركت و يمن عشق تو به مقام فرمانروايى رسيد . ( فرمانرواى سرزمين عشق شد ) اما از ديدار تو بىبهره ماند . [ يعنى با آن كه حافظ در عشق تو مراحل كمال را پيمود ، به مرحله‌ى پايانى يعنى وصال تو نرسيد . با اشاره به داستان سليمان پيامبر و مقام شگفت‌انگيز فرمانروايى او بر همه چيز و مسخّر بودن طبيعت از جمله باد براى او ، از همين موضوع نكته‌ى ظريفى استخراج مىكند و از باد در دست داشتن ( - در اختيار داشتن ) معناى كنايى و طنزآميز دست خالى و بىبهره بودن را اراده مىكند . از وصل تو ، باد در دست دارد ، يعنى دستش خالى و خود بىبهره است . ]

25 - رباط دو در

شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست * صلاىِ سرخوشى اى صوفيانِ باده‌پرست !
اساسِ توبه كه در محكمى چو سنگ نمود * ببين كه جامِ زُجاجى چه طُرفه‌اش بشكست
بيار باده كه در بارگاهِ استغنا * چه پاسبان و چه سلطان ، چه هوشيار و چه مست !
از اين رباطِ دو در چون ضرورت است رحيل * رواق و طاقِ معيشت چه سربلند و چه پست
مقامِ عيش مُيسَّر نمىشود بىرنج * بلى به حكم بلا بسته‌اند عهدِ الست
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مىباش * كه نيستيست سرانجامِ هر كمال كه هست
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 91 | شمس الدين حافظ