مغنّى نوايى به گلبانگِ رود * بگوى و بزن خسروانى سرود
روانِ بزرگان ز خود شاد كن * ز پرويز و از باربد ياد كن
مغنّى از آن پرده نقشى بيار * ببين تا چه گفت از درون پردهدار
چنان بركش آوازِ خنياگرى * كه ناهيدِ چنگى به رقص آورى
رهى زن كه صوفى به حالت رود * به مستىِّ وصلش حوالت رود
مغنّى دف و چنگ را ساز ده * به آيين خوش نغمه آواز ده
فريبِ جهان قصهء روشن است * ببين تا چه زايد ، شب آبستن است
مغنّى ملولم دوتايى بزن * به يكتايى او كه تايى بزن
همىبينم از دورِ گردون شگفت * ندانم كه را خاك خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشى مىزند * ندانم چراغ كه بر مىكند
درين خونفشان عرصهى رستخيز * تو خونِ صُراحىّ و ساغر بريز
به مستان نويدِ سرودى فرست * به يارانِ رفته درودى فرست