تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 744

مساهمون:

ص٧٤٤
فرح‌بخشى در اين تركيب پيداست * كه نغز شعر و مغزِ جان اجزاست
بيا وز نكهتِ اين طيبِ امّيد * مشام جان معطّر ساز جاويد
كه اين نافه ز چينِ جيب حور است * نه آن آهو كه از مردم نفور است
رفيقان قدر يكديگر بدانيد * چو معلوم است شرح از بر مخوانيد
مقالاتِ نصيحت‌گو همين است * كه سنگ‌اندازِ هجران در كمين است

2 - ساقىنامه

بيا ساقى آن مىْ كه حال آورد * كرامت فزايد كمال آورد
به من ده كه بس بىدل افتاده‌ام * وز اين هر دو بىحاصل افتاده‌ام
بيا ساقى آن مىْ كه عكسش ز جام * به كىخسرو و جم فرستد پيام
بده تا بگويم به آوازِ نى * كه جمشيد كى بود و كاووس كى
بيا ساقى آن كيمياى فتوح * كه با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رويت گشايند باز * در كامرانىّ و عمرِ دراز
بده ساقى آن مىْ كز او جامِ جم * زند لاف بينايى اندر عدم
دم از سِيْرِ اين دَيْرِ ديرينه زن * صلايى به شاهانِ پيشينه زن
همان منزل است اين جهان خراب * كه ديده‌ست ايوانِ افراسياب
كجا راىِ پيرانِ لشكر كشَشْ * كجا شيده آن تُركِ خنجر كشش
نه تنها شد ايوان و قصرش به باد * كه كس دخمه نيزش ندارد به ياد
همان مرحله‌ست اين بيابانِ دور * كه گم شد در او لشكرِ سلم و تور
بده ساقى آن مىْ كه عكسش ز جام * به كىخسرو و جم فرستد پيام
چه خوش گفت جمشيدِ با تاج و گنج * كه يك جو نيرزد سراىِ سپنج
بيا ساقى آن آتشِ تابناك * كه زردشت مىجويدش زيرِ خاك
به من ده كه در كيشِ رندانِ مست * چه آتش‌پرست و چه دنياپرست !
بيا ساقى آن بكر مستورِ مست * كه اندر خرابات دارد نشست