تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 743

مساهمون:

ص٧٤٣

1 - آهوى وحشى

الا اى آهوىِ وحشى كجايى ؟ * مرا با توست چندين آشنايى
دو تنها دو سرگردان ، دو بىكس * دَد و دامَت كمين از پيش و از پس
بيا تا حالِ يكديگر بدانيم * مراد هم بجوييم از توانيم
كه مىبينم كه اين دشتِ مشوّش * چَراگاهى ندارد خرّم و خَوش
كه خواهد شد بگوييد اى رفيقان * رفيقِ بىكسان يارِ غريبان
مگر خضرِ مبارك پى درآيد * ز يُمن همتش كارى گشايد
مگر وقتِ وفا پروردن آمد * كه فالم لا تَذَرْنى فَرْداً آمد
چنينم هست ياد از پيرِ دانا * فراموشم نشد ، هرگز همانا
كه روزى رهروى در سرزمينى * به لطفش گفت رندى ره‌نشينى
كه اى سالك چه در انبانه دارى * بيا دامى بِنِهْ گر دانه دارى
جوابش داد گفتا دام دارم * ولى سيمرغ مىبايد شكارم
چو آن سروِ روان شد كاروانى * چو شاخِ سرو مىكن ديده‌بانى
مده جام مى و پاىِ گُل از دست * ولى غافل مباش از دهرِ سرمست
لب سرچشمه‌اى و طرف جويى * نمِ اشكىّ و با خود گفت و گويى
نيازِ من چه وزن آرد بدين ساز * كه خورشيدِ غنى ، شد كيسه‌پرداز
به يادِ رفتگان و دوست داران * موافق گَرْد با ابرِ بهاران
چنان بىرحم زد تيغِ جدايى * كه گويى خود نبوده‌ست آشنايى
چو نالان آمدت آبِ روان پيش * مدد بخشش از آبِ ديده‌ى خويش
نكرد آن همدم ديرين مدارا * مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضرِ مبارك پى تواند * كه اين تنها ، بدان تنها رساند
تو گوهر بين و از خرمهره بگذر * ز طرزى كآن نگردد شهر بگذر
چو من ماهىّ كِلْك آرم به تحرير * تو از نون وَ الْقَلم مىپرس تفسير
روان را با خرد درهم سرشتم * وز آن تخمى كه حاصل بود كشتم