تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 745

مساهمون:

ص٧٤٥
به من ده كه بدنام خواهم شدن * خرابِ مى و جام خواهم شدن
بيا ساقى آن آبِ انديشه‌سوز * كه گر شير نوشد شود بيشه‌سوز
بده تا روم بر فلك شيرگير * به هم بر زنم دامِ اين گرگ پير
بيا ساقى آن مىْ كه حورِ بهشت * عبير ملايك در آن مىْ ، سرشت
بده تا بُخُورى در آتش كنم * مشام خرد تا ابد خوش كنم
بده ساقى آن مىْ كه شاهى دهد * به پاكىِّ او دل گواهى دهد
مىام ده مگر گردم از عيب پاك * بر آرم به عشرت سرى زين مغاك
چو شد باغِ روحانيان مسكنم * در اينجا چرا تخته بندِ تنم
شرابم ده و روىِ دولت ببين * خرابم كن و گنجِ حكمت ببين
من آنم كه چون جام گيرم به دست * ببينم در آن آينه هر چه هست
به مستى دم پادشاهى زنم * دم خسروى در گدايى زنم
به مستى توان دُرّ اسرار سفت * كه در بىخودى راز نتوان نهفت
كه حافظ چو مستانه سازد سرود * ز چرخش دهد زُهره آواز رود
مغنّى كجايى به گلبانگ رود * به ياد آور آن خسروانى سرود
كه تا وجد را كارسازى كنم * به رقص آيم و خرقه‌بازى كنم
به اقبال داراى ديهيم و تخت * بهين ميوه‌ى خسروانى درخت
خديوِ زمين پادشاهِ زمان * مَهِ بُرجِ دولت شهِ كامران
كه تمكين اورنگِ شاهى از اوست * تن‌آسايشِ مرغ و ماهى از اوست
فروغِ دل و ديده‌ى مُقبلان * ولىنعمتِ جانِ صاحب دلان
الا اى هماىِ همايون نظر * خجسته سروشِ مبارك خبر ،
فلك را گهر در صدف چون تو نيست * فريدون و جم را خلف چون تو نيست
به جاى سكندر بمان سال‌ها * به دانادلى كشف كن حال‌ها
سرِ فتنه دارد دگر روزگار * من و مستى و فتنه‌ى چشم يار
يكى تيغ داند زدن روزِ كار * يكى را قلم‌زن كند روزگار
مغنّى بزن آن نوآيين سرود * بگو با حريفان به آوازِ رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است * كه از آسمان مژده‌ى نصرت است
مغنّى نواىِ طرب ساز كن * به قول و غزل قصّه آغاز كن
كه بارِ غمم بر زمين دوخت پاى * به ضربِ اصولم برآور ز جاى