تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
« گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر * آن مهر بر كه افكنم ، آن دل كجا برم ؟ »
منصور بن مظفر غازىست حرز من * وز اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود * وز شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو كرد نظم ثريا به نام شاه * كى باشد التفات به صيد كبوترم
بال و پرى ندارم و اين طرفه تركه نيست * غير از هواى منزل سيمرغ در سرم
اى شاه شيرگير چه گم گردد ار شود * در سايهء تو ملك فراغت ميسرم
شعرم به يُمن مدح تو صد ملك دل گشاد * گويى كه تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشنى اگر بگذشم چو باد صبح * نى عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوى تو مىشنيدم و بر ياد روى تو * دادند ساقيا طرب يك‌دو ساغرم
مستى به آب يك‌دو عنب وضع بنده نيست * من سالخورده پير خرابات‌پرورم
با سير اختر و فلكم داورى بس است * انصاف شاه باد درين قصّه داورم
شكر خدا كه باز درين اوج بارگاه * طاووس عرش مىشنود چيست شهپرم
نامم ز كارنامه‌ى عشاق محو باد * گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد بصيد دلم حمله كرد و من * گر لاغرم و گر نه شكار غضنفرم
اى عاشقان روى تو از ذره بيشتر * من كى رسم به وصل تو كز ذرّه كمترم
بنما به من كه منكر حسن رخ تو كيست * تا ديده‌اش به گزلك غيرت برآورم
بر من فتاد سايهء خورشيد سلطنت * و اكنون فراغت است ز خورشيد خاورم
مقصود از اين معامله بازار تيزى است * نى جلوه مىفروشم و نى عشوه مىخرم