تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤

168 - آرزوى خام

گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد * بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد
به لابه گفت شبى ميرِ مجلس تو شوم * شدم به رغبتِ خويشش كمين غلام و نشد
پيام داد كه خواهم نشست با رندان * بشد به رندى و دُردى كشيم نام و نشد
رواست در بر اگر مىتپد كبوترِ دل * كه ديد در رهِ خود تاب و پيچ دام و نشد
بدان هوس كه به مستى ببوسم آن لبِ لعل * چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
به كوىِ عشق منه بىدليلِ راه قدم * كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان كه در طلبِ گنج‌نامه‌ى مقصود * شدم خرابِ جهانى ز غم تمام و نشد
دريغ و درد كه در جست و جوى گنج حضور * بسى شدم به گدايى برِ كرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر * در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد
1 - جانم سوخت براى اين كه كار دل سامان يابد و خود نيز در اين آرزوى خام سوختيم اما هدف برآورده نشد . [ كار دل ، همان برآورده شدن آرزوهاست . و چون آرزوى دل برآورده نمىشود ، از آن با صفت خام يعنى نسنجيده ياد مىكند . ] 2 - روزى با نيرنگ و فريب گفت : سرور مجلس تو مىشوم . من با رغبت تمام غلام او شدم ؛ اما او سرور مجلس من نشد [ به وعده وفا نكرد . ] 3 - پيام داد كه پس از اين با رندان همنشين خواهم شد ؛ ازاين‌رو ، من در رندى و دردكشى شهره‌ى شهر شدم ، اما او با رندان همنشين نشد . [ يعنى من به خاطر او به رندى روى آوردم تا به همنشينى او افتخار كنم ، اما او بر خلاف وعده‌اى كه داده بود به جمع رندان نپيوست ، در حالى كه من در رندى شهرت و آوازه يافتم . ] 4 - اگر دل من - مانند كبوتر - در سينه مىتپد ، حق اوست ! زيرا كه در راه خود پيچ و تاب دام عشق را ديد اما از آن روى بر نگرداند . [ دل خود را سرزنش مىكند ؛ زيرا با وجود اين كه دام عشق را ديده ، بازنگشته و در نتيجه گرفتار شده است . ] 5 - در اين آرزو كه در حالت سرمستى و شادى لب لعل‌گون او را ببوسم چه قدر خون دل خوردم و رنج بردم ، اما اين آرزو بر آورده نشد .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 284 | شمس الدين حافظ