60
دى گفت مرا كسى كه نادان باشد * بگذار و برو گر همه او جان باشد
دان هر كه براى ناكسى رنج برد * ناچار بعاقبت پشيمان باشد
61
تا حكم و قضاى آسمانى باشد * كار تو هميشه كامرانى باشد
گر جام ميى ز دست تو نوش كنم * سرمايهء عمر جاودانى باشد
62
هر دوست كه دم زد ز وفا دشمن شد * هر پاكروى كه بود تردامن شد
گويند شب آبستن و اينست عجب * كاو مرد نديد از چه آبستن شد
63
اشكم چو رخ نگار من گلگون شد * و ز خون دلم خانهء چشمم خون شد
محبوب من آن يار چنين گفت مرا * كاى يار عزيز حال چشمت چون شد
64
هجرت كه بجان من درويش آمد * گوئى نمكى بر جگر ريش آمد « 1 »
مىترسيدم كز تو شوم روزى دور * ديدى كه همان روز بدم پيش آمد
65
صد بار بغربال فلك بيختهاند * خاكى ز گل من و تو انگيختهاند
پيوند بقا به باده كن كاين تركيب * تا مىنگرى ز هم فروريختهاند
66
گنج گهر از گفتهء ما يافتهاند * درج از در ناسفتهء ما يافتهاند
هر نكته كه در دلى قرارى گيرد * از خاطر آشفتهء ما يافتهاند
67
چشمان و خطت به يكديگر بنشستند « 2 » * بر خون من دلشده محضر بستند
قاضى تو در اين مسئله فتوى چه دهى * خطيست پريشان و گواهان مستند
68
شيريندهنان عهد بپايان نبرند * صاحبنظران ز عاشقى جان نبرند
معشوقه چو بر مراد و راى تو بود * نام تو ميان عشقبازان نبرند
69
گويند كسانى كه ز مى پرهيزند * ز انسان كه بميرند چنان برخيزند
ما با مى و معشوق از آنيم مدام * تا بود كه از خاكمان چنان انگيزند
هامش
( 1 ) يكتايى رباعى ( 64 ) را از امير خسرو دهلوى مىداند .
( 2 ) در پژمان ! چشمان سياهت به يكديگر پيوستند .