37
در بحر دل ماست بسى در نهفت * وا حسرت اگر چنين بماند ناسفت
درديكه توان گفت كه گريد زان درد * فرياد ز دردى كه از او نتوان گفت
38
نى قصهء آن شمع چگل بتوان گفت * نى حال دل سوختهدل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آنست كه نيست * يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت
39
همچون گل زرد زرد رويم ز غمت * همچون گل سرخ موج خونم ز غمت
همچون گل صدبرگ بوم تو در تو * مانند بنفشه سرنگونم ز غمت