50
راه طلب تو خار غمها دارد * كو راهروى كه اين قدمها دارد
دانى كه روشناس « 1 » عشقست آنكو * بر چهرهء جان داغ ستمها دارد
51
دل با رخ تو سر تعشّق دارد * چون سوختگان سر تشوّق « 2 » دارد
در وجه رخ تو جان نهاديم ولى * كان وجه بنازكان تعلق دارد
52
چشمت بكرشمه دل ز هاروت ببرد * سوداى بهشت از سر ماروت ببرد
نقاش جمال تو خطى از ريحان * بنوشت كه آبروى ياقوت ببرد
53
گرد شكرت مورچه ره خواهد كرد * بر لاله بنفشه تكيهگه خواهد كرد
بر آتش رخسارهء تو دانى چيست * درديست كه عالمى سيه خواهد كرد
54
زان بادهء ديرينه دهقانپرورد * در ده كه طراز عمر طى خواهم كرد
مستم كن و بىخبر ز احوال جهان * تا سرّ جهان بگويمت اى سره مرد
55
منزل به ميان خاك و خون خواهى كرد * زين خيمه عاريت برون خواهى كرد
خوش باش درين روز چو آگاه نه اى * تا باز سر از كجا برون خواهى كرد
56
عشق تو من غمزده را دلخون كرد * و آن خون ز ره ديدهء من بيرون كرد
تن كاست مرا ز عشق ليكن عشقت * چون حسن تو هر روز غمم افزون كرد
57
با يار كسى دست در آغوش نكرد * تا ترك زر و سيم و دل و هوش نكرد « 3 »
بىزر بت شوخ ديده هرگز سخنم * با آنكه چو گوهرست در گوش نكرد
58
روزى كه فراق از تو دورم سازد * در هجر رخ تو ناصبورم سازد
گر چشم به روى دگرى باز كنم * حق نمك حسن تو كورم سازد
59
نى دولت دنيا بستم مىارزد * نى لذت مستى به الم مىارزد
نه هفت هزارساله شادى جهان * اين محنت پنج روز غم مىارزد
هامش
( 1 ) سرشناس مشهور .
( 2 ) تشوق يعنى اشتياق .
( 3 ) يكتايى رباعى ( 57 ) را از عماد فقيه مىداند .