آن ذره كه اعضا را در ولوله اندازد « 1 » * يكذره و صد مستى يك دانه و صد سيمرغ
3 - تنقيد
اى معرا « 2 » اصل عالىجوهرت از حقد و حرص * وى مبرا ذات ميمون اخترت از زرق و ريو
در بزرگى كى روا باشد كه تشريفات را * از فرشته بازگيرى ، آنگهى بخشى بديو
4 - سراى قاضى يزد
[ 1 ]
سراى مدرسه و بحث علم و طاق رواق * چه سود چون دل دانا و چشم بينا نيست
سراى قاضى يزد ار چه منبع فضلست * خلاف نيست كه علم نظر در آنجا نيست
5 - ساغرى بطلب
اى كه از روزگار مى طلبى * فرح و عيش و خرمى و طرب
فكر مال و منال و حشمت و جاه * همه بگذار و ساغرى بطلب
6 - بر مزار حبيب
ايام بهارست ، گل و لاله و نسرين * از خاك برآيند تو در خاك چرايى
چون ابر بهاران روم و زار بگريم * بر خاك تو چندانكه تو از خاك درآيى
7 - درياب عمر عزيز را
بگذشتن فرصت اى برادر * در گرم روى چو ميغ « 3 » باشد
درياب كه عمر بس عزيزست * گر فوت شود دريغ باشد
8 - علم و جهل
بعلمست آدمى انسان مطلق * چو علمش نيست شد حيوان مطلق
عمل بىعلم باشد جهل مطلق * بجهل اى جان نشايد يافتن حق
9 - دعا در حق فرزند خوب
آفرين باد بر چو تو فرزند * اى نكوسيرت خجسته رسوم
درگهت از قضاى بد محفوظ * مجلست از قرين بد معصوم
هامش
( 1 ) در يكتائى اين مصرع چنين است : « زان لقمه كه صوفى را در معرفت اندازد » .
( 2 ) عريان ، آشكار و نپوشيده .
( 3 ) مه غليظ ، ابر
[ 1 ] پاورقى دوبيتىهاى 1 و 4 - دوبيتى ( 1 ) را اكثرا از امير معزى دانستهاند و دوبيتى چهارم را حافظ موقعى كه در يزد بوده سروده است .