[ 457 هزار جهد بكردم كه يار من باشى ]
47 [ 1 ] شماره مسلسل 658
هزار جهد بكردم كه يار من باشى * قراربخش دل بىقرار من باشى
شبى بكلبهء احزان « 1 » عاشقان آيى * دمى انيس دل سوگوار « 2 » من باشى
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند * گرت ز دست برآيد نگار من باشى
چراغ ديدهء شبزندهدار من گردى * انيس خاطر اميدوار من باشى
چو خسروان ملاحت ببندگان نازند * تو در ميانهء خداوندگار من باشى
از آن عقيق « 3 » كه خونين دلم ز عشوهء او * اگر كنم گلهاى رازدار من باشى
شود غزالهء « 4 » خورشيد صيد لاغر من * گر آهوئى چو تو يكدم شكار من باشى
سه بوسه كز دو لبت كردهاى وظيفهء من * اگر ادا نكنى وامدار من باشى
من اين مراد ببينم بخواب نيم شبى * بجاى اشك روان در كنار من باشى
من ار چه حافظ شهرم جوى نمىارزم * مگر تو از كرم خويش يار من باشى
[ 458 اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى ]
48 شماره مسلسل 659
اى دل آن دم كه خراب از مى گلگون باشى * بىزر و گنج به صد حشمت قارون باشى « 5 »
در مقامى كه صدارت بفقيران بخشند * چشم دارم كه بجاه از همه افزون باشى
تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنما * ور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشى
هامش
( 1 ) خانه غم و غصه و منسوب به حضرت يعقوب
( 2 ) ماتمزده و مصيبت ديده
( 3 ) سنگ قيمتى كه مرغوب آن برنگ سرخ يا آلوبالوئى است و از يمن آورند . اشاره بلب است
( 4 ) غزاله مؤنث غزال و بمعنى آهوى ماده و بچه آهو و خورشيد است
( 5 ) قارون معاصر با حضرت موسى بوده و گويند او را گنجى بوده است و چهل نفر كليد بردار آن گنج بودهاند و هر كليدى به اندازه انگشتى بوده است و بالاخره قارون و گنجش به دعاى حضرت موسى در زمين فرورفته و نابود و ناپديد شدند
[ 1 ] تفأل غزل 47 : بغزل 20 از حرف « ن » و غزل 5 از حرف « ك » مراجعه شود .