حرف « و » داراى 17 غزل
[ 405 بجان پير خرابات و حق صحبت او ]
1 [ 1 ] شماره مسلسل 579
بجان پير خرابات و حق صحبت او * كه نيست در سر من جز هواى خدمت او
بهشت اگر چه نه جاى گناهكارانست * بيار باده كه مستظهرم « 1 » بهمت او
چراغ صاعقهء « 2 » آن « 3 » سحاب روشن باد * كه زد بخرمن من آتش محبت او
بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى * مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او
بيار باده كه دوشم سروش عالم غيب * نويد داد كه عامست فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه نيست معصيت و زهد بىمشيت « 4 » او
نمىكند دل من ميل زهد و توبه ولى * بنام خواجه بكوشيم و فرّ « 5 » دولت او
مدام خرقهء حافظ بباده در گروست * مگر ز خاك خرابات بود فطرت او « 6 »
هامش
( 1 ) مستظهر يعنى پشت گرم و اميدوار
( 2 ) صاعقه آتشى است كه از رعد و برق شديد توليد مىشود :
( 3 ) سحاب يعنى ابر
( 4 ) مشيت يعنى اراده و خواست
( 5 ) فر يعنى شكوه و برازندگى
( 6 ) فطرت يعنى سرشت و طبيعت و خميره در بعضى نسخ هم بجاى فطرت طينت گفتهاند .
[ 1 ] پاورقى غزل 1 - دنبالهء داستان خواجه برهان الدين وزير و خواجه حافظ ( به پاورقى غزل 79 د مراجعه شود ) حافظ پس از سرودن غزل فوق به زودى از وعده خود پشيمان شده و خنده زنان غزل 44 از حرف ميم را براى وزير مىخواند ، رجوع بدانجا شود . ضمنا بيت زير در خلخالى اضافه است :دلا طمع مبر از لطف بىنهايت دوست * كه مىرسد همه را لطف بىنهايت او