ملك اين مزرعه دانى كه ثباتى نكند * آتشى از جگر جام در املاك انداز
بسر سبز تو اى سرو كه چون خاك شوم * ناز از سر بنه و سايه بر اين خاك انداز
دل ما را كه ز مار سر زلف تو نجست * از لب خود به شفاخانهء ترياك انداز
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند * پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
يا رب آن زاهد خود بين كه بجز عيب نديد * دود آهيش در آيينهء ادراك انداز
چشم آلودهنظر از رخ جانان دورست * بر رخ او نظر از آينهء پاك انداز
چون گل از نكهت او جامه قبا كن « 1 » حافظ * وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز
[ 260 اى سرو ناز حسن كه خوش مىروى بناز ]
10 شماره مسلسل 375
اى سرو ناز حسن كه خوش مىروى بناز * عشّاق را بناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طالع نازت كه در ازل * ببريدهاند بر قد سروت قباى ناز
آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست * چون عود گو بر آتش سودا « 2 » بسوز و ساز
از طعنهء رقيب نگردد « 3 » عيار من * چون زر اگر برند مرا در دهان گاز « 4 »
پروانه را ز شمع بود سوز دلى ولى * بىشمع عارض تو دلم را بود گداز
دل كز طواف كعبه كويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاصل ، وضو چو نيست * بىطاق ابروى تو نماز مرا جواز
صوفى ما كه « 5 » توبه ز مى كرده بود دوش * بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز
چون باده مست بر سر خم رفت كفزنان * حافظ كه دوش از لب ساغر شنيد راز
[ خوش آن شبى كه درآئى به صد كرشمه و ناز ]
11 * شماره مسلسل 376
خوش آن شبى كه درآئى به صد كرشمه و ناز * كنى تو ناز به شوخى و من كشم بنياز
هامش
( 1 ) جامه قبا كردن يعنى چاك زدن لباس .
( 2 ) در سودى سوزان
( 3 ) نگردد يعنى تغيير نكند
( 4 ) حرارت كوره طلا
( 5 ) در سودى چنين است : صوفى كه بىتو توبه ز مى كرده بود دوش