[ اى دل از شام فراق و روز هجران غم مخور ]
19 * [ 1 ] شماره مسلسل 360
اى دل از شام فراق و روز هجران غم مخور * شام هجران هم رسد روزى بپايان غم مخور
هست تاريكى غم را روشنائى در عقب * يعنى از تاريكى شبهاى هجران غم مخور
بلبلا گر خواريى « 1 » ديدى ز يغماى بهار * چون بهار آيد شود عالم گلستان غم مخور
زلف و دلرا جمع خاطر از پريشانى بود * گر چو زلف او شدى خاطر پريشان غم مخور
مژدهء پيراهن يوسف ز مصرت مىرسد * غم مخور اى مبتلاى بيت احزان « 2 » غم مخور
كار اگر دشوار شد خود را بدست غم مده * مىشود دشوار عالم زود آسان غم مخور
گر نديدى حافظ از شاه سمرقند التفات * خوش شود حالت ز سلطان خراسان غم مخور
[ 255 يوسف گمگشته بازآيد بكنعان غم مخور ]
20 شماره مسلسل 361
يوسف گمگشته بازآيد بكنعان غم مخور * كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور « 3 »
اين دل غمديده حالش به شود دل بد مكن * وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت * دائما يكسان نماند حال دوران غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن * چتر گل بر سركشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئى ز سرار غيب * باشد اندر پرده بازيهاى پنهان غم مخور
هر كه سرگردان بعالم گشت و غمخوارى نيافت * آخر الامر او بغمخوارى رسد هان غم مخور
در بيابان گر بشوق كعبه خواهى زد قدم * سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام « 4 » رقيب * جمله مىداند خداى حال گردان غم مخور
اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بركند * چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
هامش
( 1 ) گمان مىرود كه « خاريى » غلط و « خواريى » صحيح باشد ولى در يكتائى شق اول آورده شده است .
( 2 ) غرض خانه يعقوب است كه به خانهء غصه معروف است .
( 3 ) گويند اين مصرع از صاحب ديوان جوينى بنام شمس الدين محمد جوينى مىباشد كه حافظ استقبال نموده
( 4 ) بستوه آوردن
[ 1 ] پاورقى غزل 19 - اين غزل را در يكتائى ديدهام