سينه گو شعلهء آتشكده پارس بكش * ديده گو آب رخ دجلهء بغداد ببر
سعى ناكرده درين راه به جائى نرسى * مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر
دوش مىگفت بمژگان درازت بكشم * يا رب از خاطرش انديشهء بيداد ببر
روز مرگم نفسى وعدهء ديدار بده * وانگهم تا بلحد فارغ و آزاد ببر
دولت پير مغان باد كه باقى سهلست * ديگرى گو برو و نام من از ياد ببر
بعد ازين چهرهء زرد من و خاك در دوست * باده پيش آر و به يك جا غمم از ياد ببر
حافظ انديشه كن از نازكى خاطر يار * برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر
[ 251 شب وصلست و طى شد نامهء هجر ]
12 شماره مسلسل 353
شب وصلست و طى شد نامهء هجر « 1 » * سلام فيه حتى مطلع الفجر « 2 »
دلا در عاشقى ثابت قدم باش * كه در اين ره نباشد كار بىاجر
من از رندى نخواهم كرد توبه * و لو آذيتنى بالهجر و الحجر « 3 »
دلم رفت و نديدم روى دلدار * فغان از اين تطاول آه از اين زجر
برآ اى صبح روشندل خدا را * كه بس تاريك مىبينم شب هجر
وفا خواهى جفاكش باش حافظ * فان الربح و الخسران فى التجر « 4 »
[ دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر ]
13 شماره مسلسل 354
دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر * تو نيز اى ديده خوابى كن مراد دل برآر آخر
منم يا رب كه جانان را ز عارض بوسه مىچينم * دعاى صبحدم ديدى كه چون آمد به كار آخر
چو باد از خرمن دو نان ربودن خوشهاى تا چند * ز همت توشهاى بردار و خود تخمى به كار آخر
مراد دنيا و عقبى به من بخشيد روزىبخش * بگوشم قول چنگ اول بدستم زلف يار آخر
نگارستان چين دانم نخواهد شد سرايت ليك * بنوك كلك رنگآميز نقشى مىنگار آخر
هامش
( 1 ) هجر يعنى جدائى كردن
( 2 ) درودى است در آن تا برآمدن صبحگاهان
( 3 ) اگر مرا با دورى و محروميت بيازارى
( 4 ) در تجارت هم سود است و هم زيان .