[ 203 سالها دفتر ما در گرو صهبا بود ]
142 [ 1 ] شماره مسلسل 284
سالها دفتر ما در گرو صهبا « 1 » بود * رونق ميكده از درس و دعاى ما بود
نيكى پير مغان بين كه چو ما بدمستان * هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
از بتان آن « 2 » طلب ار حسنشناسى اى دل * كاين كسى گفت كه در علم و نظر بينا بود
دل چو پرگار بهر سو دورانى مىكرد * و اندر آن دايره سرگشته و پابرجا بود
مىشكفتم ز طرب زانكه چو گل بر لب جوى * بر سرم سايهء آن سرو سهى بالا بود
پير گلرنگ « 3 » من اندر حق ازرقپوشان « 4 » * رخصت خبث « 5 » نداد ار نه حكايتها بود
دفتر دانش ما جمله بشوئيد بمى * كه فلك ديدم در قصد دل دانا بود
مطرب از درد محبت غزلى مىپرداخت * كه حكيمان جهان را مژه خونپالا « 6 » بود
قلب اندودهء حافظ بر او خرج نشد * كاين معامل « 7 » به همه عيب نهان بينا بود
هامش
( 1 ) صهبا بمعنى سرخ و سفيد و همچنين مى و شراب انگور مىباشد
( 2 ) « آن » يعنى « صد نكته غير حسن »
( 3 ) گويند حافظ دستپروردهء پيرى بوده بنام « پير گلرنگ » ( سرخ گونه )
( 4 ) ازرق پوش يعنى آبى پوش و كبود پوش يا صوفى
( 5 ) خبث يعنى پليدى و ناپاكى و بدى كسى را گفتن
( 6 ) پالائيدن يعنى صاف كردن و از تورى گذراندن ماست و غوره ، و درينجا مقصود « خون گريستن » است
( 7 ) معامل يعنى معاملهكننده و فاعل خريدوفروش .
[ 1 ] پاورقى غزل 142 - اين غزل را خواجه حافظ بمناسبت كدورتى كه ميان پير گلرنگ ( در شهر شيراز پيرى باسم شيخ محمود عطار شيرازى بوده با محاسن سفيد و رخسارى گلگون كه به پير گلرنگ معروف ، و حافظ در محفل او بسيار حاضر شده و كسب فيض كرده و به دو ارادت مىورزيده ) و شيخ زين الدين على كلاه شيرازى ( رنگ سياه يعنى « كلاه » و چون اين مرد دستارش سياه بوده است به « شيخ كلاه » معروف شده بود و البته او جبه ازرق آستين كوتاه نيز مىپوشيد ) بوجود آمده بود سروده ، و نيز مشهور است كه غزل : « صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد » نيز مربوط به همين « على كلاه » مىباشد نه « عماد فقيه » .
اما قضاوت در اين مورد را بايستى پس از حل اختلاف موجوده ميان دو دانشمند عاليقدر ( مرحوم سعيد نفيسى ) و آقاى دكتر معين نمود . رجوع شود به پاورقى غزل 46 از حرف د .