تشويش « 1 » وقت پير مغان مىدهند باز * اين سالكان نگر كه چه با پير مىكنند
صد ملك دل بنيمنظر مىتوان خريد * خوبان درين معامله تقصير مىكنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب * تا خود درون پرده چه تدبير مىكنند
قومى بجد و جهد نهادند وصل دوست * قومى دگر حواله بتقدير مىكنند
فىالجمله « 2 » اعتماد مكن بر ثبات دهر * كاين كارخانهايست كه تغيير مىكنند
مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير مىكنند « 3 »
[ آن را كه جام صافى صهباش مىدهند ]
139 * [ 1 ] شماره مسلسل 281
آن را كه جام صافى صهباش مىدهند * ميدان كه در حريم حرم جاش مىدهند
صوفى مباش منكر رندان كه سرّ عشق * روز ازل بمردم قلاش مىدهند
ساقى بيار باده گلرنگ مشكبوى * كار باب عقل زحمت اوباش مىدهند
از لذّت حيات ندارد تمتعى * امروز هر كه وعده بفرداش مىدهند
حافظ به ترك جنت و فردوس مىكند * گر در حريم وصل تو مأواش مىدهند
[ 201 شراب بىغش و ساقى خوش ، دو دام رهند ]
140 شماره مسلسل 282
شراب بىغش و ساقى خوش ، دو دام رهند * كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
هامش
( 1 ) پريشانى و اضطراب .
( 2 ) حاصل كلام
( 3 ) حافظ از « امير مبارز الدين » سفاك و بىرحم سخت متنفر بوده و چون ويرا محتسب لقب داده بودند در غزلياتش او را بباد سرزنش گرفته و غزل فوق يكى از آنهاست كه در زمان امير مذكور گفته است .
[ 1 ] پاورقى غزل 139 - خلخالى غزل فوق را از حافظ دانسته ، ليكن در قدسى و سودى ديده نشد و يكتائى آن را مشكوك و قبل از مقطع بيت زير را علاوه دارد :مطرب بساز پردهء عشاق بينوا * كان را كه بينواست نواهاش مىدهند