[ اگر چه شاهد من همچو يوسفست صبيح ]
4 * [ 1 ] شماره مسلسل 140
اگر چه شاهد من همچو يوسفست صبيح « 1 » * و ليكن از سرتاپا فتاده است مليح
بحسن طلعت او تا گشادهايم نظر * جمال صورت خوبان به چشم ماست قبيح
خيال آن خم ابرو نشسته تا در چشم * حضور اوست مرا هم نماز و هم تسبيح
لبش بدم چو مسيح و خطش به چشم چو خضر * كه ديده است بيك جا مقيم خضر و مسيح
سياهى خط و خالش ملاحت افروزد * بياض عارض او چون بياض صبح صبيح
گشاده است دلم سوى گلشن جنت * مگر كه از گل و ريحان او رسيدش ريح
غلام كيست كه ملك دلم گرفت بحسن * هميشه دعوى شاهى همىكند بصريح
بهر كرانه شهيدان غمزهء چشمش * چو ماهى و ملخ افتادهاند جمله ذبيح
چگونه نطق فصاحت همىزند حافظ * چوبست جذبهء عشقش زبان عقل فصيح
خموش گشتهء حافظ كه نطق دايم داشت * چو ديد او را گويا به صد زبان فصيح
هامش
( 1 ) زيبا و خوشرو .
[ 1 ] پاورقى غزل 4 - اين غزل در يكتائى هست و از حافظ نمىداند .