حرف د ( 191 غزل )
[ 102 دوش آگهى ز يار سفركرده داد باد ]
1 [ 1 ] شماره مسلسل 143
دوش آگهى ز يار سفركرده داد باد * من نيز دل « 1 » بباد دهم هرچه باد باد
در چين طرهء تو دل بىحفاظ من « 2 » * هرگز نگفت مسكن مألوف « 3 » ياد باد
دلخون شدم به ياد تو هرگه كه در چمن * بند قباى غنچهء گل مىگشاد باد
طرف كلاه شاهيت آمد به خاطرم * آنجا كه تاج بر سر نرگس نهاد باد
كارم بدان رسيده كه همراز خود كنم * هر شام برق لامع « 4 » و هر بامداد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من * صبحم ببوى وصل تو جان بازداد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم * يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
تاريخ عيش ما شب ديدار دوست بود * عهد شباب و صحبت احباب ياد باد
حافظ نهاد نيك تو كامت برآورد * جانها فداى مردم نيكونهاد باد
[ 103 روز وصل دوستداران ياد باد ]
2 شماره مسلسل 144
روز وصل دوستداران ياد باد * ياد باد آن روزگاران ياد باد
اين زمان در كس وفادارى نماند * زان وفادارى و ياران ياد باد
كامم از تلخى غم چون زهر گشت * بانگ نوش شاد خواران ياد باد
من كه در تدبير غم بيچارهام * چارهء آن غمگساران ياد باد
گرچه ياران فارغند از ياد من * از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين دام بلا * كوشش آن حقگزاران ياد باد
هامش
( 1 ) غرض اينست كه « بعنوان مژدگانى دلم را بباد مىدهم »
( 2 ) بىحفاظ يعنى بىهمت و بىغيرت
( 3 ) الفت گرفته و خوگرفته
( 4 ) لامع يعنى درخشان .
[ 1 ] پاورقى غزل 1 - گويا اين غزل را حافظ دربارهء شاه ابو اسحاق گفته باشد .